آخرین دیدار

 

در آخرین لحظه دیدار به

چشمانت نگاه کردم و

گفتم بدان آسمان قلبم

با تو یا بی تو بهاریست

همان لبخندی که توان را

از من می ربود بر لبانت

زینت بست.

و به آرامی از من  فاصله

گرفتی بی هیچ کلامی.

من خاموش به تو نگاه می کردم

و در دل با خود می گفتم :

ای کاش این قامت نحیف

لحظه ای فقط لحظه ای  می اندیشید که

آسمان بهاری یعنی ابر

باران رعد وبرق و طوفان ناگهانی

و این جمله ،جمله ای

بود بدتر از هر خواهش

برای ماندن و تمنایی بود

برای با او بودن.

/ 0 نظر / 25 بازدید