دلکم

دِلَکَم لک زده برای لیوانی حرف...از جنس ِ باران...دل تنگی...قهوه...

بارانی از حرف های دل تنگی

بارانی از قهوه ی گریستن

رفتن

رسیدن

تنهایی

یکی شدن

نمی دانم

دلک ِ بیچاره

هوایی شده َست

دلکم آرام باش که گذری در راه َست

گذری از این بی راهه

گذری از این تنهایی

از این نرفتن ها وُ ماندن ها

گذری ست به سوی عشق

دلکم با خود می گوید در این سفر خبری نیست که!

عجب صاحب ِ خوش خیالی دارم که امیدی بس عبث داردُ هیچ!

دلک ِ ناامیدم مگر نشنیدی که گفته اند در ناامیدی بسی امید َست؟


حرف های ناگفته می ماندُ شب ِ تاری که بخار ِ قهوه،خودش را گم می کند

دلکم در انتظار ِ لیوانی حرف از جنس ِ دلتنگی به عمیق خوابی فرو می رود که شاید دگر این خزان

حتما به یاد نیارد او را.

"قصه ی دِلَک ِ غزل بود...صاحب ِ این نما"

/ 0 نظر / 15 بازدید