با تو

با تو ،من...

و ای باران،باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست

ای عزیز من،بی تو چه سخت است که من جز کلمات چاره دیگری نداشته باشم

هر چند عزیزی چون تو را دارم و غمی ندارم

پس با تو بودن را با نگارش و چهره ات به هم امیخته

و به تو از تو می نویسم

با تو من همه رنگهای این سرزمین را اشنا می بینم

و تو اهوان این صحرا کودکان همبازی منند

با تو کوهها حامیان وفادار منند

با تو من بهار می رویم

با تو من در عطر یاسها پخش می شوم

با تو من در هر تندر فریاد شوق می کشم

با تو من عشق را،شوق را،زندگی را

و مهربانی پاک خداوندی را می نوشم

با تو من در غربت این صحرا،در سکوت این اسمان

و در تنهایی این بی کسی غرق شوق و خروش و جمعیتم

پس وجودت همیشه زلال و پاک و همیشه در جریان است

/ 0 نظر / 7 بازدید