من امشب...

من امـشـــب بغض تلــــــــخ درد آورم را فروخواهم خورد

  وسر به آسمان می گیرم

  چشمم از ازدحام اشــــــک می سوزد و چون لبالب گشت

  از چشمان داغم می گریزد و پناه به گونه های یخزده ام می برد

  من دست های بـغـل کرده از ســـــرما را رها می کنم

  تا باد هرچه می خواهد بتازد.من پایدارم! پایدار می مانم.......

  هجوم سرد بی کسی را حس می کنم و چون چشمانم

  را می بندم تنهاترین می شوم که حتی ستارگان را هم دیگر ندارم.

  باد مهربانانه با موهایم بازی می کند و من آغوش

  می گشایم برای باد و باد خودخواهانه می آید

  وتو را نمی آورد تنها خاطره ات است که

   آزارم می دهد.ما مدتهاست از چشمان هم گریخته ایم.

   این تنها خاطره است

 

........

/ 0 نظر / 5 بازدید