بــــــــــــــــــــــــاران

پنجره رابازکن!

پشت شیشه های چفت شده چمباتمه زده ای که چه؟

چشمانت را به آغوش آبی آسمان بسپار وقطره قطره باران را تنفس کن!

بوی خاک خیس ونمناک باغچه را مشام بکش!

لجبازی نکن!

ببین!

صدای پای باران که  می آیدرودخانه بی قرار ترمی شود وموج هایش درهیاهوی قطرات می شکند!

ببین !

فواره برای درآغوش کشیدنش دست نیاز به سوی آسمان برداشته...!

می بینی رقص شمعدانی زیر نوازش قطراتش  چقدر دیدنیست؟!!

ببین !

اوحتی ازسوراخ سقف آلاچیق هم می گذرد تا گلدان یاس را از تنهایی درآورد!

اِ...پنجره که هنوز بسته است...!

ببین! قطرات باران سرزده پشت شیشه  بخارگرفته ی اتاقت  جاخوش می کنند

 وبا کنجکاوی  به خلوت تو سرک می کشند!

پنجره را باز کن

 وبه قطرات نرم باران فرصت بده تا طراوتشان را با کلبه ی خاک گرفته ی ذهنت شریک شوند!

تنهائی ات را فراموش کن وهمگام با قطرات باران نرم نرمک پایین بیا!

بیا وهمراه او به صورت لطیف غنچه ها بوسه بزن وگل هاراازخواب بیدار کن و...

سرانجام در گوشه ی پنجره ی خانه ی مادربزرگ بنشین ومثل او به خلوت خانه اش سرک بکش!

نترس . . .

بگذار پرنده ی خیالت زیر باران کمی خیس بشود. . .

بگذار زیرباران پرواز کردن را بیاموزد!

آن وقت است که می توانی کمی آنطرف ترازخورشید را ببینی . . .

روی خانه ی نرم ابر ها پاورچین پاورچین راه بروی وسکوت تلخ ستاره رابشکنی . . .

باور کن...

                    اگرپنجره راباز کنی...

                                        رنگین کمان دور از دسترس نخواهدبود. . .

/ 1 نظر / 9 بازدید
سحر

[قلب]دوست دارم