دوستت دارم

وقتی که برق خرمن سوز یک نگاه

عمق شالیزارهای دیدگانم را سوزاند

و هوا و نفسهایی که حتی از زیر عبای سیاه

بر بند بند تنم رخنه کرده بود

و وسوسه انگشتان بوسه خواه تو

با طلوع اولین نگاهت

بیچاره ام کرد

شاید متوجه نبودی

که گنجشککان باغ

تو را وحشیانه برایم میسرودند

و تو فقط مضطرب

شاید فرداها

بار دیگر که از آنجا عبور کنی

رد پایم را از دیگر مسافران جدا نکنی

ویا حتی نبینی

اما وقتی

در جای پای من قدم بگذاری

سنگ ریزه ها به نجوا

برایت خواهند خواند

حس زنی را که

سپرده ام

به شادباش حضورت

به پایت بریزند و

همان کجشککان برایت آواز

زنده شدنم را بخوانند

شاید فقط همانها میدانند

/ 0 نظر / 8 بازدید