««(¯`·._s@hArُEsh_.·´¯)»»
دلم برات تنگ شده..اما من..من میتونم این دوری رو تحمل کنم.. به فاصله ها فکر نمیکنم .. میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده..هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم..رد احساست روی دلم جا مونده.. میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن..حالا چطور بگم تنهام؟؟ چطور بگم تو نیستی؟؟ چطور بگم با من نیستی؟؟ آره!خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی..میدونی که تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی..آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه که همیشه با منی...برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم..دیگه نمیتونم تحمل کنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم....دستامو که بو میکنم مست میشم...مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم...به عشق و به تو..آره..به تو..اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم..اونوقت دیگه تنها نیستم یکی را دوست دارم ولی او باور ندارد. یکی را دوست دارم همان کسی که شب وروز به یادش
باور نکرد عشق مرا ! کسی که هرگز اشکهایم را ندید وندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم! یکی را تا ابد دوست دارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که او در چگونه عاشقانه به دنبال او میروم ! کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم برای من عزیزترین است !یکی را دوست دارم ولی او هرگز این دوست اینکه قلبم را شکست،اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد ! یکی را بیشتر از همه کس دوست دارم ، کسی که حتی مرا کمتـر از هر کسی نیز دوست نمی دارد ! یکـی را دوست دارم با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما ..... من دیوانه وار تنها او را دوست دارم !کاش یه دارم از تو مینویسم
با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم شب سردی است و من افسرده راه دوری ست و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده میکنم تنها از جاده عبور دور ماندند زمن آدم ها سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر امد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید به من اندکی صبر سحر نزدیک است هردم این بانگ برارم از دل وای این شب چقدر تاریک است. دوستت دارم را،من دلاویزترین شعر جهان یافته ام این گل سرخ من است دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق که بری خانه ی دشمن که فشانی بر دوست راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو این دلاویزترین شعر جهان را،همه وقت نه به یک بار و به ده بار،که صد بار بگو دوستم داری را،از من،بسیار بپرس دوستت دارم را،به من،بسیار بگو من راز نگاهت را از آینه پرسیدم چشمان نجیبت را از دور پرستیدم مثل گل نیلوفر چشمان تو بهاری شد از پیش دلم رفتی و نفهمیدم مرز دل و چشم تو از شهر افق پیداست من سرخی گل را در خنده ی تو دیدم در شهر اقاقی ها تو پاک ترین عشقی من راز شگفتی را از باغ دلت چیدم لبخند زدی آرام بر گونه ی غمناکم من با گل لبخندت به حادثه خندیدم ای کاش دو چشم تو سر فصل افق ها بود آن وقت تو را هر صبح از پنجره می دیدم وقتی گل آرامش در باغ دلم روئید گلبرگ وجودم را بر عشق تو پیچیدم خورشید شدی رفتی تا اوج شکوفایی من از عطش عشقت بر آینه تابیدم خوشبختی ما در سه جمله است استفاد از امروز، امید به فردا، تجربه از دیروز ما با سه جمله دیگر زندگیمان را تباه می کنیم حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا دکتر علی شریعتی
در آخرین لحظه دیدار به چشمانت نگاه کردم و گفتم بدان آسمان قلبم با تو یا بی تو بهاریست همان لبخندی که توان را از من می ربود بر لبانت زینت بست. و به آرامی از من فاصله گرفتی بی هیچ کلامی. من خاموش به تو نگاه می کردم و در دل با خود می گفتم : ای کاش این قامت نحیف لحظه ای فقط لحظه ای می اندیشید که آسمان بهاری یعنی ابر باران رعد وبرق و طوفان ناگهانی و این جمله ،جمله ای بود بدتر از هر خواهش برای ماندن و تمنایی بود برای با او بودن. حال همهی ما خوب است
آوای بـاد انـگـار آوای خشکـسالیـسـت تقـدیـر لاابالیسـت باید که مهربان بود هر لحظه احتمالیسـت
بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟ ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟ بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را مباد روزی چشم من ای چراغ امید که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود مگر صبا برساند به من هوای تو را با خودم میگم که آیا باز امشب تو یکی از اون شبای خیالیم به سر می برم باز می خوام با تو باشم باز میخوام تو رو اذیت کنم بعدش تو منو ببخشی نمی دونم چرا این قدر مهربونی ولی خدا خیلی بزرگه یکی رو مهربون مثه تو می افرینه یکی ... هم مثه من اما با این حال... زندگی و آیندمونو با یه گرهی محکم به هم می پیچونه می بینی چه قدر خدا بزرگه!! چه قدر عظمت داره عاشقم هنوز عاشق چشمای تو عاشقم هنوز عاشق نگاه تو عاشقم هنوز عاشق صدای تو گپ و گفتای تو لبها... خنده ها... بوسه ها... دوست داشتنای تو. صبر و تحملت و تحملی که نسبت بهم داری عاشقم هنوز عاشق وجود تو با بودنت چشم من و تر می کنی یه قلبی دارم که پره از نبودن های تو یه قلبی اینجاست که همه ی زندگیش تویی یه قلبی که دایم داره تو آتیش تو می سوزه قلبی که خاطرات تو رو ش حک شده.. یه قلبی که خواهی نخواهی اسیر تست، هر چقدر هم که سخت باشه با تو بودن، هر چقدر که ساده نباشه با تو موندن.. باهات مونده.. همیشه منتظر یه خبر یه زنگ یه صدا یه نگاه.. از تو! باز اشک تو چشمم جمع شد... چه دنیاییه! تو انقدر برام عزیز و محترمی که حتی از به زبون آوردن نام تو ، با همه ی لذتی که برام داره پرهیز میکنم.. توی تنهایی هام فقط به تو فکر میکنم... با تو می مونم واسه همیشه.. حتی اگه بی تو بمونم! با تو می مونم.. با بال و پر، بی بال و پر! با بال شکسته... با همه چی، بی همه چی.. با تو می مونم، واسه همیشه.. من حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست
من و حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم
هنوز هم می شه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست نیبینم این دم آخر تو چشمات غصه می شینه همه اشکاتو می بوسم می دونم قسمتم اینه
تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خسته م کنارت اونقدر آرومم که از مرگ هم نمی ترسم
تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه خودت پلکام و می بندی و این قصه تموم می شه
هنوز هم می شه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست نیبینم این دم آخر تو چشمات غصه می شینه همه اشکاتو می بوسم می دونم قسمتم اینه حتی برای یک روز باز من تنهـایــــم!!! همه چی آرومه ، تو به من دل بستی این چه قدر خوبه که ، تو کنارم هستی همه چی آرومه ، غصه ها خوابیدن شک نداری دیگه ، تو به احساس من همه چی آرومه ، من چه قدر خوشحالم پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم تو به من دل بستی ، از چشات معلومه من چه قدر خوشبختم ، همه چی آرومه تشنه ی چشماتم ، منو سیرابم کن منو با لالایی ، دوباره خوابم کن بگو این آرامش ، تا ابد پا برجاست حالا که برق عشق ، تو نگاهت پیداست همه چی آرومه ، من چه قدر خوشحالم پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم تو به من دل بستی ، از چشات معلومه من چه قدر خوشبختم ، همه چی آرومه ......... از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را... دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدربی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم. می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کسی ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی. به سراغت نیامدم چون روح باران زده ی شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد. نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی... تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت... حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است! و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی. لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید... چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده پنجره ی بازوغروب پاییز نم نم بارون توخیابون خیس یادتوهرتنگ غروب تو قلب من می کوبه سهم من از باتو بودن غم تلخ غروبه غروب همیشه برای من نشونی از توبوده برام یک یادگاریه جزءاون چیزی نمونده تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییزتن طلایی تونیستی و وجودمو گرفته شاخه خشک پیچک تنهایی یادتوهرتنگ غروب تو قلب من می کوبه سهم من از باتو بودن غم تلخ غروبه غروب همیشه برای من نشونی از توبوده برام یک یادگاریه جز اون چیزی نمونده آن زمان که عاشـــــــق می شـــــوی و باور داری کســـی که تو را دوســــت دارد در آن لحــظات می فهمی دوست داشــتن چــقدر زیباســـت و تو تنهای تنها در جاده های برهـوت زندگی می کنی تنـــها اوســـت کــه بــه تـــو
به آسمون صلف و آبی نگاه می کنم... خودمو توی باد رها می کنم و هوا رو در آغوش می کشم... پرم از حس دوست داشتن... دلم داره مثل یه پرستو واست پر می زنه... صدای قناریها... صدای آب...همهشون دارن صدای منو فریاد می زنن... نوازش نور خورشید و روی صورتم به گرمی حس می کنم... پرم از لذت...لذت دوست داشتن... آروم میام...با چشمای بسته...توی باد... دنبالت می گردم... وجودتو حس می کنم... ولی هیچ صدایی ازتو به گوش نمی رسه... آروم میام... صدای نفسهای آرومی به گوشم می رسه... با تام لذت درونیم خودمو تو بغلت میندازم و صورتتو غرق بوسه می کنم... "دوستت دارم" نه به خاطر چیزهای دگر "تو را برای دوست داشتن دوست می دارم"
از کوچه های تنهایی که رد می شدم... هنوز رد پای خاطره ها رو به وضوح می دیدم.دوست نداشتم دنبالشون کنم... از کنار هر رد پا رد می شدم و مواظب بودم که یه وقت دوباره با همون رد پاها به جایی که بودم بر نگردم و باز همون خاطره ها تکرار نشه... تو از راه رسیدی...دستامو گرفتی و گفتی بیا با هم بریم... من توی این کوچه تنگ و تاریک تنهات نمی ذارم... وجودم پر از اشتیاق بود...از اینکه تو اومدی و لحظات تنهاییم به پایان رسید...از اینکه دستای سردمو توی دستای گرم و مهربونت گرفتی... ولی دوست نداشتم وقتی که بهت نیاز دارم پیشم باشی... چون وقتی کسی رو واسه اینکه بهش نیاز داری بخوای...ممکنه یه روز نیازت برطرف شه... ولی من تورو واسه خودت می خواستم... دوست داشتم که لحظات شیرینی که توی راه داشتم باهات تقسیم کنم... ولی دوست نداشتم که گه گاهی که راه تلخ می شه...تو تلخیشو حس کنی... توی راه همش نگران بودم... مدام توی گوشت می خوندم که.......مواظب باش...روی اون ردپاها راه نریا... اون راه به جای خوبی ختم نمی شه... تو همیشه مهربون و دوست داشتنی بودی...سریع به من می گفتی...باشه...مواظبم.... حالا منو بغل کردی و از اون کوچه می گذری...چشمامو بستم... می دونم که خودت بلدی چیکار کنی... دیگه نگران رد پاها نیستم...فقط دوست دارم از گرمای آغوشت لذت ببرم... خودمو به دستای مهربونت می سپارم... هر جا بری...منم میام... وقتی که برق خرمن سوز یک نگاه عمق شالیزارهای دیدگانم را سوزاند و هوا و نفسهایی که حتی از زیر عبای سیاه بر بند بند تنم رخنه کرده بود و وسوسه انگشتان بوسه خواه تو با طلوع اولین نگاهت بیچاره ام کرد شاید متوجه نبودی که گنجشککان باغ تو را وحشیانه برایم میسرودند و تو فقط مضطرب شاید فرداها بار دیگر که از آنجا عبور کنی رد پایم را از دیگر مسافران جدا نکنی ویا حتی نبینی اما وقتی در جای پای من قدم بگذاری سنگ ریزه ها به نجوا برایت خواهند خواند حس زنی را که سپرده ام به شادباش حضورت به پایت بریزند و همان کجشککان برایت آواز زنده شدنم را بخوانند شاید فقط همانها میدانند اگر راهم را از آیینه کج کرده ام ترسم از دیدن موی سپید نیست ترسم از بودن کنار تو نیست شاید فقط همانها بدانند: آرزویم شدی ترسم از خود توست تویی که به زلالی شبنم به مهربونی نسیمی و رد پایت را تنهابر آبها میتوان دید شاید فقط همانها میدانند چرا فاش نمیگویم لحظه ای با من باش تا همان لحظه بمیرم ناگاه لحظه ای با من باش تا همان لحظه رسم تا پرواز لحظه ای با من باش تا همان لحظه به فریاد بلند فاش گویم به همه: دوستـت دارم خدا رو میخوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت خدا رو میخوام نه واسه ی خودم که باشم یا برم خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده خدا رو دوست دارم چون عاشق ها رو خیلی دوست داره خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم ... من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم. ای بهار زندگی ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده. این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد. بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام ________________________****______________****____________***______ هجوم لشکر ناز تو راحــت و قـــرارم ریخــــــــت بحق که خون دل از چـــشم اشـکبارم ریخـت بخـــاک تیره غــــــــبار تـــن نــــزارم ریخـــــــت "ز بس بدامن شــــب رنگ انتظــــارم ریخـت زغـــصه رنگ من و رنـــــگ شب پرید بیــــــــا" سحر بدوش نسیم اش که باد نافه ای چین داشت بگرد سنبل و سوسن طـــــواف رنگین داشـت دلــــــــم بدیدن روی تو آرزوی دیـرین داشــــــت "نامیدی که فلـک خوشه خوشه پروین داشــت کـــنون که دست ســــــــحر دانه دانه چید بیـــــــــــا"
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام من دراین تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من گیسوان تو شب بی پایان ............................................... شب تهی از مهتاب شب تهی از اختر ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر ابر خاکستری بی باران دلگیر است ............................................. وای ،باران باران؛ شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای ،باران باران؛ پر مرغان نگاهم را شست آب رویای فراموشیهاست خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشیهاست من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم وندایی که به من می گوید : "گرچه شب تاریک است دل قوی دار ،سحــــــــــــــــــــر نزدیک است" می نویسم از تو ! از تو ای شادترین ، ای تازه ترین نغمه عشق تو که سرسبزترین منظره ای تو که سرشارترین عاطفه را نزد تو پیدا کردم و تو که سنگ صبورم بودی در تمام لحظاتی که خدا شاهد غصه و اندوهم بود به تو می اندیشم ، به تو می بالم و از تو می گیرم هر چه انگیزه درونم دارم من شباهنگام آن دم که تو را نزد خود می بینم برترین آرامش برترین خواهش و احساس نیاز در دلم می جوشد روزها می گذرد عشق ما رو به خدایی شدن است روبه برتر شدن از هر حسی که در این عالم خاکی پیداست دوستت می دارم از همین نقطه ی خاکی ... تا عرش دوستت می دارم از زمین تا خدا یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم طلب سوختن بال و پر کس نکنیم ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟ یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز یاد من هست که د یگر دل من تنها نیست یاد من هست که دیگر دل تو مال من است یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک یاد تو باشم و هر دم بکنم راز و نیاز یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم ای شب از رویای تو رنگین شده دستای سرد و شکستمو بگیر منو به چشمه ی آرزو ببر تا که سیراب شم از اون هوای خوب باز بیفتم توی آغوش سحـــــــــــــــــر بهونه برای دلسنگی نیار ای که از شوق تو لبریزه تنم به خدا تنها کسی که غصه تو می تونه سر بکشه فقط منم منم اون تشنه ترین تشنه ی اون شهد سوزنده ی کندوی لبات نذا لبهای کسی به جز خودم بشینه تو خلوتت روی لبات تو نذار زمزمه ی آینه بشه اینکه امید دل من عبثه فردای روشن و بسپر به دلم که تو شبْ چشمای من دلواپسه روی حرفای همه خط بکش و بگو که نوازشت سهم منه کاری کن آتیش تند خنده هات پرده های شب و آتیش بزنه دستاتو بسپر به دست عاشقم توی فصل اعتماد و خاطره من دیگه طاقت گریه ندارم شب با خورجین غمش بذار بره زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم
نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی توبود زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود زیباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار توبود زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود زیباترین هدیه عمرم محبت توبود زیباترین تنهاییم گریه برای توبود منودرگیر خودت کن تا جهانم زیرورو شه هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک چی بگم ابری و بارون نمیشی درد و می فهمی و درمون نمی شی خیلی وقته می بینم زیر آواره جنون منو می بینی و ویرون نمیشی دل دیوونه خرابم می کنی چرا مثل قدیما خون نمیشی سر به صحرا می زاری منو تنها می زاری لاله باغ کدوم گمشده ای چرا بین گلها پنهون نمی شی وقتی بارون میزنه شا خه هام میشکنه منو میبینی و حیرون نمی شی چی بگم ابری و بارون نمیشی چی بگم با کی بگم راز تورو داری آتیش می گیری خون نمیشی من که هر شب تا سحــــــــــــــــــــــر قصه عشقو تو گوش تو می خونم بازم افسانه ای افسون نمیشی تو بزرگی مثل دنیای خیال آدما دل زخمی ناله دشت بلا نکنه غصه لیلی تو داری واسه این قصه ها مجنون نمیشی بهترین لحظه زندگانیم لحظه ای است که با تو باشم لحظه ای است که صدایت را می شنوم لحظه ای است که حضورت را در کنارم حس می کنم آن لحظه لحظه ایست که زمان برای من و تو باز می ایستد لحظه ایست که من تو را میبینم آن لحظه که محبت تو خستگیم را از خاطر میزداید آن لحظه که همه لحظه هایم است چون همیشه بیاد تو ام اگه یه روز دیدی تنهایی به یاد من باش اگه دیدی دلت هوی کسی رو کرده به یاد من باش اگه دیدی یه چیزی میخواد مثل یه بغض تو گلوت بترکه به یاد من باش اگه فکر میکنی میخوای گریه کنی به یاد من باش سرتو بزار رو شونه هام دلتو بسپار به من با من باش و با من بیا تابی نهایت عشق انجایی که هرکس به معشوق خود وصل میشود انجایی که هیچکس تنها نیست دنیای که دنیا نیست هستی که هستی نیست مستی که مستی ای نیست همه اش عشق است عشق و دیگر هیچ که انسان بنده عشق است و بار کش این امانت به سر منزل مقصود به خانه دوست پس منتظرتم ای آنکه بجز تو هـوایی به سرم نیست کسی در نظـرم نیست جز یاد عـزیزت کسی همسفـــرم نیست مـرا یـار دگـــر نیست عطر تو و احساس تو رو کسی نفهمید دلت از همــه رنجیــد از عالم وآدم همـه جا رنگ و ریا دیــد دلت از همــه رنجیــد من مثـل تو از دست همـه رنج کشیــدم بجــز غصــه نـدیـــدم یک جرعـه وفـــا از لب دریــا طلبیـــدم لب تشنـــــــــه دویــدم
ای تو نایاب، گوهر ناب ناز مخمـل، ترمه خواب ای تو همدل، ای تو همدرد عاقبت عشق از تو گل کرد عاشقم من عاشـق تو ای تـو تنها خوب دنیـا با تـــو دارم گفتنی هـا ای وفـادار، نازنین یار ای نشسته بر دلت خار ای بریده از من و ما از گذشتـه مانـده تنها عاشقم من عاشـق تو ای تـو تنها خوب دنیـا با تـــو دارم گفتنی هـا هر چه دارم از تو دارم ای همه دار و ندارم با تو آرومم و بی تو بیقرارم
گفتی باشم حالا هستم چشم به راه یه نگاهت میدونم منو میبینی که نشستم سر راهت
با تو کوچه های بن بست میرسن به کهکشونا با تو بیراهه یه راهه به نشون بی نشونا
..... من یه آدمم همینممممم سحــــــــــــــــر گاهان که شبنم ،آیتی از پاک بودن را می دونم دلت گرفته من برات سنگ صبورم
چی شده تنها نشستی مثل تو از همه دورم واسه من زندگی سرده نکنه تو هم غریبی کاش می شد اشکاتو پاک کرد بمیرم تو هم بریدی؟ چه تبسم قشنگی وقتی به غمها می خندی آخه ارزشی نداره دل به این دنیا ببندی قسم به ولادت زیبایت به چشمان گویایت قسم قسم به اشکهای زلال و روانت به لبخند زیبایت که رویم را گشاده گرداند قسم ... قسم به دو دست پاکت که روحم را نوازش کرد به قامت بلند و استوارت که به سویم آمد قسم قسم به لبانت که شنوایم کرد ... به اخم ابروانت که دو موج زیبا را در سیرت زیبایت نشان میدهد قسم قسم به نجوای درونت که بس پاک است ، وجودم را درید و در آخر به وجودت قسم که همیشه دوستت دارم و در کنارت می مانم ... «<<<<<<«.(¯`·._ s@HarAM_.·´¯)»>>>>>>>» بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستماگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ آن هستم بیا با من مدارا کن که من غمگین و دل خسته ام اگر از درد من پرسی بدان لب را فرو بستم بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم اگر از هم دلی پرسی بدان نازک دلی خستم ام بیا از درد حکایت کن که من محتاج این هستم اگر از زخم دل پرسی بدان مرهم منم مستم ای نگاهت رونق فردای من در تومعنا می شود دنیای من ای کلامت بهترین اثبات عشق با توماندن آرزوی رویای من ... *******عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا شقتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم******* ذهن ما باغچه است ، گل در آن باید کاشت ور نکاری گل ، علف هرز در آن می روید زحمت کاشت یک گل سرخ ، کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است بیا گل بکاریم تا مجال علف هرز فراهم نشود ... هر چی میگم عاشقتم! دوست دارم دیوونتم! هر چی میگم تو زندگیم! بی تو دارم کم میارم! هر چی میگم عمر منی! عشق منی جون منی! هر چی میگم من میمیرم! اگه دلم رو بشکنی! انگاری نه انگار... انگاری نه انگار... فکر می کنی نگام فریب! عشقام زیاد ، قلبم شلوغ! فکر می کنی عشقم فریب! حرفام خیال ، اشکام دروغ! فکر می کنی قلبم شلوغه؟؟؟ واست نوشتم عاشقم! دل تنگتم دیوونتم! واست نوشتم تا ابد ، منتظر جوابتم! دوست دارم سحـــــــــــــــــــــــــــــــرم بلبلان را ارزویی جز گل و گلزار نیست دوستان را لذتی جز لذت دیدار نیست. بیا تا لیلی و مجنون شویم .افسانه اش با من بیا با من به شهر عشق رو کن. خانه اش با من بیا تا سر به روی شانه هم راز دل گوییم اگر مویت چو روزم شد پریشان .شانه اش با من در این دنیای وانفسای حسرت زای بی فردا خدایا عاشقان را غم مده. شکرانه اش با من مگو دیگر سمندر در دل آتش نمیسوزد تو گرمم کن به افسون. گرمی افسانه اش با من آغوش تو گناه نیست من در آغوش تو آرامش یافته ام که هیچ گناهی با آرامش مانوس نیست آغوش تو گناه نیست من در آغوش تو امنیت را احساس کرده ام که در هیچ گناهی امنیت محسوس نیست آغوش تو گناه نیست من در آغوش تو تمام زیبایی را لمس کرده ام که در هیچ گناهی زیبایی ملموس نیست پس امانم بده که تا ابد در دل این زیبایی آرامش یابم اون دوتا مست چشات ، منو خوابم می کنه
آرزوی وصال... عشق هدیه ایست جاودانی و من چه عاجزانه افقهای طلایی نگاهت را با هزاران تمنا جستجو می کنم و قصه تنهایی را در آسمان ابی نگاهت در میان می گذارم نسیم اشکی که در نگاهت موج می زند بارانی از عشق بود برای باغ رویاهایم و دلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپد در دل شبهای تاریک وجودم به جستجوی روشنایی وجودت می گردم به افتاب گردانی می مانم که هر صبح به امید افتاب وجود تو سر از خواب بر می دارم و خوب می دانم گلبرگهای نازک وجودم را باد سرد خزان در هم فرو می ریزد و جوانه نا شکفته امیدم به دور از تو می خشکند اما با این اصاف می دانم قلبم کوچکتر از انی است که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد اما در سکوت پر از فریاد خود می گریم و می گویم با همین قلب کوچک و به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت دوستت دارم
با تو ،من... و ای باران،باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ای عزیز من،بی تو چه سخت است که من جز کلمات چاره دیگری نداشته باشم هر چند عزیزی چون تو را دارم و غمی ندارم پس با تو بودن را با نگارش و چهره ات به هم امیخته و به تو از تو می نویسم با تو من همه رنگهای این سرزمین را اشنا می بینم و تو اهوان این صحرا کودکان همبازی منند با تو کوهها حامیان وفادار منند با تو من بهار می رویم با تو من در عطر یاسها پخش می شوم با تو من در هر تندر فریاد شوق می کشم با تو من عشق را،شوق را،زندگی را و مهربانی پاک خداوندی را می نوشم با تو من در غربت این صحرا،در سکوت این اسمان و در تنهایی این بی کسی غرق شوق و خروش و جمعیتم پس وجودت همیشه زلال و پاک و همیشه در جریان است شاید هنوز ندانی که چقدر من و ماه تو را دوست داریم به اندازه تمام رنگدانه های قهوه ای چشمانت به اندازه ای که دلمان هوای تازه بعد از باران را می خواهد همیشه برایمان بمان ! ساقیا ! از ساغر آن چشم مستت جرعه ای در جام لبهایت بریز تا به نوشانوش این گیراترین مرد افکن گیتی زخود بی خود شوم من که از مینای چشم تو نخورده مست و بیخود گشته ام وای اگر یک جام می در دست خود گیرم چه ها دیگر رود در ورای برق چشمانت چه رازی خفته داری آتشی در جان عاشق می زند . روزگار گفت : من امـشـــب بغض تلــــــــخ درد آورم را فروخواهم خورد وسر به آسمان می گیرم چشمم از ازدحام اشــــــک می سوزد و چون لبالب گشت از چشمان داغم می گریزد و پناه به گونه های یخزده ام می برد من دست های بـغـل کرده از ســـــرما را رها می کنم تا باد هرچه می خواهد بتازد.من پایدارم! پایدار می مانم....... هجوم سرد بی کسی را حس می کنم و چون چشمانم را می بندم تنهاترین می شوم که حتی ستارگان را هم دیگر ندارم. باد مهربانانه با موهایم بازی می کند و من آغوش می گشایم برای باد و باد خودخواهانه می آید وتو را نمی آورد تنها خاطره ات است که آزارم می دهد.ما مدتهاست از چشمان هم گریخته ایم. این تنها خاطره است ........ اگر می دانی در این جهان کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند و صدای قلبت ابرویت را به تاراج میبرد مهم نیست که او مال تو باشد مهم اینست که فقط باشد ، زندگی کند ، لذت ببرد و نفس بکشد . . . به سراغ تو شبی می آیم می آیم پنجره رابازکن! پشت شیشه های چفت شده چمباتمه زده ای که چه؟ چشمانت را به آغوش آبی آسمان بسپار وقطره قطره باران را تنفس کن! بوی خاک خیس ونمناک باغچه را مشام بکش! لجبازی نکن! ببین! صدای پای باران که می آیدرودخانه بی قرار ترمی شود وموج هایش درهیاهوی قطرات می شکند! ببین ! فواره برای درآغوش کشیدنش دست نیاز به سوی آسمان برداشته...! می بینی رقص شمعدانی زیر نوازش قطراتش چقدر دیدنیست؟!! ببین ! اوحتی ازسوراخ سقف آلاچیق هم می گذرد تا گلدان یاس را از تنهایی درآورد! اِ...پنجره که هنوز بسته است...! ببین! قطرات باران سرزده پشت شیشه بخارگرفته ی اتاقت جاخوش می کنند وبا کنجکاوی به خلوت تو سرک می کشند! پنجره را باز کن وبه قطرات نرم باران فرصت بده تا طراوتشان را با کلبه ی خاک گرفته ی ذهنت شریک شوند! تنهائی ات را فراموش کن وهمگام با قطرات باران نرم نرمک پایین بیا! بیا وهمراه او به صورت لطیف غنچه ها بوسه بزن وگل هاراازخواب بیدار کن و... سرانجام در گوشه ی پنجره ی خانه ی مادربزرگ بنشین ومثل او به خلوت خانه اش سرک بکش! نترس . . . بگذار پرنده ی خیالت زیر باران کمی خیس بشود. . . بگذار زیرباران پرواز کردن را بیاموزد! آن وقت است که می توانی کمی آنطرف ترازخورشید را ببینی . . . روی خانه ی نرم ابر ها پاورچین پاورچین راه بروی وسکوت تلخ ستاره رابشکنی . . . باور کن... اگرپنجره راباز کنی... رنگین کمان دور از دسترس نخواهدبود. . . اینجا جزیره زیبای کیش اینم بازار پردیس٢ یادش بخیر بوسه بر عکست زنم،ترسم که قابش بشکند قاب عکس توست،اما شیشه عمر من است بوسه بر مویت زنم،ترسم که تارش بشکند تار موی توست،اما ریشه عمر من است ناز چندین ساله چشم خمارت می کشم تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق در بند است گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانند است پیام من که رساند به یار مهر گسل که بر شکستی و ما را هنوز پیوند است قسم به جان تو خوردن طریق عزت نیست به خاک پای تو سوگند وان هم عظیم سوگند است که با شکستن پیمان و برگرفتن دل هنوز دیده به دیدارت آرزومند است بپا که بر سر کویت بساط چهری ماست به جای خاک که در زیر پایت افکند است خیال روی تو بیخ امید بنشاند است بلای عشق تو بنیاد منم در این سود! چه دستها که ز دست تو بر خداوند است فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوند است ز ضعف، طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است ترسم که اشک در غم ما پرده در شود دلبرکم چیزی بگو به من که از گریه پرم ، به من که بی صدای تو از شب شکست می خورم دلگیر دلگیرم از غصه می میرم مرا مگذار و مگذر با پای از ره مانده در این دشت تب دار ای وای می میرم سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ دل بر نمی گیرم مرا مگذار و مگذر بالله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست بی جرم و تقصیرم مرا مگذار و مگذر آشفته تر زآشفتگان روزگارم از غم به زنجیرم مرا مگذار و مگذر با شهپر اندیشه دنیا گردم اما در بند تقدیرم مرا مگذار و مگذر تو مثل بنده که در حال دعا گوشه یچشماش پر از مرواریده مثل کودکی می مونی که تو خواب یه فرشته ی بهشتی رو دیده تو مثل ماهی حوضچه می مونی که میرقصه تو شبا با نور ماه مثل اون ستاره ی پر نوری که تو بیابونها میشه چراغ راه تو پر پرواز یه پرنده ای که نمی خواد از گروه جا بمونه تو صدای اون قناری هستی که واسه جفتش داره آواز می خونه اولین شکوفه ی درخت سیب اولین گلبرگ سرخ باغچه ای تو یه بیت شعر قشنگ بی بدلیل توی قاب شیشه ای طاقچه ای چی بگم از تو بگم فرشته ای یا بگم فرشته پیش تو کمه عزیزم عاشقتم فقط همین عشق تو رنگ گلای مریمه میان غصه ودلتنگی وسوال خودم... غم غریبی چشم تو را چه خواهم کرد؟؟؟ ز درد خویش گذشتم که بی خیال خودم دوباره غصه ومن یک غم و کمی تشویش و باز حرف وصالی میان فال خودم میان خاطره های گذشته من و تو دوباره خنده ای از حرف های کال خودم خدا کند که نبینم غم نگاهت را!!! تمام غصه ودلتنگی تو مال خودم عزیز یاد قشنگت همیشه با من هست... درست مثل غزل گشته ای دوبال خودم هزار بار نوشتم که بی تو دلتنگم خدا کند که نبینم تو را به حال خودم.......... شاید روزی ... یه جایی ... یه جوری ... یه کسی ... یه چیزی ... صبر داشته باش! صبر داشته باش......!!! خیالت راحت این خطای دل من بود خاطرت جمع تو دل من حساب تو پاکه پاکه! بچین دوباره می زنیم سفید تو سیاه من... ای پای ثابت همه ی سور و سات ها شیرین تر از حلاوت نقل و نبات ها دارایی دلم که ندارم به جز تو هیچ بیگانه با تمامی خمس و زکات ها زیباترین بهانه برای نفس زدن از لحظه ی تولدمان تا وفات ها از بس که شاعران فقط از تو قلم زدند سرریز مانده کاسه ی صبر دوات ها آخر چقدر مست تو باشند این همه سنگ تو را به سینه بکوبند لات ها آواره کرده ای همه ی شهر را ببین! هر روز همهمه ست درِ منکرات ها تو نظم نقشه های جهان را به هم زدی زیر و زبَر شده همه ی مختصات ها ای عشق ! با تو من همه ی عمر برده ام دیگر چرا بترسم از این کیش و مات ها ببخش اگر دست کمکت را پس زدم ببخش اگر ندای یاری ات را نشنیده گرفتم ببخش اگر پشت پا زدم به همه چیز... حال، بگذار بشنوم بگذار جبران کنم این همه فاصله را بگذار گوش دهم به آوایی که مرا می خواند از دور بگذار برسم به تویی که "در این نزدیکی است" سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم الکی بگم جداشیم تو بگی که نمی تونم من فقط عاشق اینم بگی از همه بیزاری دو سه روز پیدام نشه باز ببینم چه حالی داری من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام کارو بار زندگیمو بزارم برای فردا من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم بشینم یه گوشه دنج موهای تورو ببافم عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم حواست به من نباشه دزدکی تو روببینم من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به خاطردود لاله های وحشی دوست می دارم دوست می دارم دوست می دارم دوست می دارم دوست می دارم بیقرارم , بی تابم , در انتظارم از گوشه پنجرهّ خاطرات تو را میبینم به پیچک عشق کنار پنجره دستی میکشم آلبوم نگاهت را ورق میزنم در کوچه تنهایی هایم صدای قدمهایت را میشنوم به سویم می آیی , به سویت می آیم این خواب است یا رویا؟ هر چه هست چه زیباست! سکوت است و دیگر هیچ فقط صدای تپشهای قلبت آذین بخش این سکوت است بیقرارم , بی تابم , در انتظارم از گوشه پنجرهّ خاطرات تو را میبینم به پیچک عشق کنار پنجره دستی میکشم آلبوم نگاهت را ورق میزنم در کوچه تنهایی هایم صدای قدمهایت را میشنوم به سویم می آیی , به سویت می آیم این خواب است یا رویا؟ هر چه هست چه زیباست! سکوت است و دیگر هیچ فقط صدای تپشهای قلبت آذین بخش این سکوت است میخوام از غم بگم ، از غصه ، از درد ، از رنج ؛ چقدر دلم هوای گریه داره
چقدر سخته که دردت اونقدر درد باشه که نتونی به کسی بگی درد داری . چقدر سخته که حرفهای آدم اینقدر دردناک باشه که حتی قدرت نداشته باشیم برای خودمون توی دلمون تکرارش کنیم چه برسه به این که برای دیگران باز گو کنیم . چقدر سخته که حرفها و دردهامون حتی برای خودمون هم یک راز باشه و مجبور باشیم راز نگهدار دردهای خودمون باشیم. چقدر سخته که همه فکر کنند خوشبخت هستی ولی دریغ از یکذره خوشبختی . چقدر سخته که کسی که همیشه آروممون میکرد حالا مایه ناراحتیش رو فراهم کنیم و سخت تر از اون که اگر نمیتونیم دیگران رو شاد کنیم وسایل ناراحتیشون رو هم فراهم میکنیم . همیشه به یادت هستم و با یادت لحظه ها رو سپری میکنم من رو ببخش که اذیتت میکنم کجای این جنگل شب پنهون می شی خورشیدکم؟ پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم ؟ چرا به من شک می کنی ؟ من که منم برای تو لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو ؟ پشت کدوم بهونه باز پنهون کنم هق هقمو ؟ گریه نمی کنم نرو ؛ آه نمی کشم بشین حرف نمی زنم بمون ؛ بغض نمی کنم ببین ! نوازشم کن و ببین عشق می ریزه از صدام صدام کن و ببین که باز غنچه میدن ترانه هام اگر چه من به چشم تو کمم قدیمی ام گمم آتش فشان عشقم و دریای توست تلاطمم !
دوست دارم با نسیم سحـــــــــــــــــــــــــــــری شاخه ای از گل یاس ، بوته ای از گل مریم بغلی از گل سرخ ، همه را دسته کنم تا بسازم سبدی از پر طاووس سپید تا که تقدیم کنم به عزیزی که دلم میخواهد گاهی وقتا که میخوام به یاد تو گریه کنم اشک بی کسی من گونه هامو میسوزونه تا میاد خنده ای رو لبهای من جون بگیره یاد چشمات روی لبخند منو میپوشونه جای خالیت مثل یه خار توی چشمام میشینه کور میشه انگاری بی تو دنیا رو نمیبینه درو دیوارای خونه از تو داره صد نشونه گلای باغچه میگیرن از فراق تو بهونه کاش میشد با مهربونی پر کنیم فاصله هارو من میخوام اما چه فایده دل تو نامهربونه من که چون شمعی به شام تار تو افروختم هر چه کردی با دلم از شکوه لب را دوختم روز و شب بوده دعا ی من سلامت بودنت پس چرا آتش شدی از شعله هایت سوختم می خوام سرمو بذارم رو شونه ت.... من هر شب نام تو را فریاد می زنم ، خدایا می دانم که صدایم را می شنوی ، به حرفهایم کمی گوش بده ، یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود ماه مهربون نگاه آسمونیشو به ماهی حوضچه ما دوخته بود
آسمون تنگ بلور آسمون یه باغچه نور ماهی کوچیکه ، توی حوض نمور نگاهشو به آسمونا دوخته بود
دنبال یه همدمی همدمی از جنس بلور که براش قصه بگه از سرزمین های نور قصه
سرزمین هایی که ماهیه حوض نمور توی این دشت کبود نمیدونست راز دیدن نور اونا نمی دونست قصه رسیدن بی انتها
ماهیه غصه میخورد توی این حوض غریب تنایی شنا میکرد دنبال قصه ی غصه ها می کرد
ماه آسمون پولکی شبا میدید غصه اون غصه غریبی و غربت اون غصه اسیری ،توی این حوض نمور
یه شبی از شبای ستاره ها ماه آسمون اومد کنار حوض نگاه کرد به ماهیه حوض سیا با چشای نقره ایش کرد سلام
ماهیه ترسید ه بود با خودش هی میگفت: این کیه که اومده پیش اون نکنه که میخواد بدزده قلب اون؟!!!
ماه آسمون کمی رفت عقب گفت :نترس ماهی کوچیکه مهربون مگه تو نخواستی یه همزبون یه همزبون که بدونه راز سرزمین نور
ماهیه ترسیده بود گفت: اخه تویی ماه آسمون مگه میشه که بشی ،برای من برای منه کوچیک ،یه همزبون!!!
ماه گفت : تو همزبون می خواستی یه یار خوب میخواستی منم اون بالا غریبم هر چند با ستاره ها رفیقم
اما حالا اومدم کنار تو که بشنوم حرفای دل غریب تو تو چرا اینقدر غصه داری مگه توی حوضت چی کم داری؟!!!
ماهیه گفت : ای ماه مهربون ببخش ترسیدم از نور نقره ای آسمون اما این حوض نیست جایی برای شور حوض نمور که نداره ذره ای نور
این حوض سنگی شنا کردن نداره قصه هاشم شنیدن نداره اینجا اصلا نور نداره
ماه کمی سکوت کرد نگا به ماهی کرد و شروع کرد : پس میخوای بدونی از سرزمینه نور باشه میگم اما نترسی ازبزرگیه اون
سرزمینی که میگردی دنباله اون موج داره ، نهنگ داره شور داره نشاط داره اما یه عالمه موجود جور واجور داره
آب اون آبی و سبز داره نور داره ، عمق داره اما وقتی طوفان بشه خشم داره ، داد داره
اون سرزمین بزرگه پر از نهنگ و ماهی های درشته اگه هواست نباشه طعمه میشی طعمه خشم و نهنگای دریا میشی
اره سرزمین قصه هات یه دریاست دریایی که سرزمین رازهاست هر چی بخوای نخوای توش جا داره ، غصه داره شادی داره
اگه نترسیدی راه و بهت نشون میدم اما بدون اگه توی حوض نمور نبودی با رنج و غم آشنا نبودی هیچوقت دنبال راز دریا هم نبودی
اگه از این حوض به دریا رسیدی باید دنبال عشق دریا بگردی حتی اگه توی راه سختی زیاد ببینی اونقته که تونستی راز دریارو بفهمی
راه درازو و پر خطره اما همین حوض نمور یه عالمه درس داده که نشونه ی رسیدنه حالا برو ماهی کوچیکه برو دنبال ستاره ها منم این بالا توی این سقف کبود همراه تو میمونم به دنبال آسمونا
اگه از بی انتهایی نترسی اگه از زشت و زیبا نترسی اگه به نور امید داشته باشی به رازدریای عشق میرسی
... ... ...
ماه آسمون ذره ای از قلبشو به ماهی دادو رفت اون بالا ها از آسمون ستاره ها ماهیو گذاشتن توی رود پر سرو صدا
ماهیه رفت توی رود ماه اومد تو آسمون هر کدوم به دنبال قصه عشق پنهون شدن تو کهکشون عشق یک سفر است نه یک مقصد.. هر لحظه نفس تازه ای می کشم وحسی عجیب به من مهلت ماندن می دهد و دل می سپارم به تکاپو در دویدن ثانیه ها و چشمهایم را می بندم و آنقدر در رویایم تکرارت می کنم تا به پرواز در آیم... آنگاه در کنارت خواهم بودهمان جایی که همیشه سر زمین بودن من و تو باشد و تا همیشه تکرارت خواهم کرد تا بمانی با من ! هر چند در رویا..هر چند بسیار دیر..هر چقدر طول بکشد... توآنجا در رویای من خواهی ماند تا همیشه تا ابدیت بی شک من بهانه ای برای نفس تازه کشیدن خواهم داشت... یک آسمان ترانه ، صد بیت عاشقانه تقدیم به قلب پاکت ، ای بهترین بهانه
باز دل آسمان گرفته است... و دل من هم انگار... آسمان که سربی رنگ میشود چشمان من بارانی است... ... به دور دستها خیره میشوم... ... و قطره های اشکی که با مرور خاطرات تو بر گونه های من جاری میشود... . . . ... کاش بارانی از چشمان من ببارد که غم خاطرات تو را بشوید!!! ... که نقش تو هرگز از لوح دلم محو نمیشود! در تنهایی آغوشم جای خالی کالبد تو را حس می کنم تمامی خاطراتمان را در آغوش می گیرم بوی تو در تمامم می پیچد خاطرات با تو بودن پیچکی می شود و مرا فرا می گیرد بودن در آغوش دخترکی با لبانی سرخ بهترین تصویر این آلبوم است نازنینم در کدامین کوچه بود که تو را به دست خاطرات سپردم ؟ من دلیل عاشقی دیروز تو بودم اما امروز دورترین توام من را به ذهن این کوچه تاریک نبخش تا همیشه در تو نفس بکشم همه چیز را یاد گرفته ام ! یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو ! یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....! و مهمتر از همه... یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم ! اما هنوز یک چیز هست که یاد نگر فته ام ... که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ... و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم .... تو نگرانم نشو !! فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت اما تو .... می خواستم تا انتهای رنگین کمان پرواز کنم ن ش د نشد ! یا بالهایم ضعیف بودند و یا خوب سعی نکردم نمیدانم گفتم خویش را گم کرده ام نیافته ام٠٠٠ نزیسته ام بافته ام در خیالاتم دارم بیراهه می روم آخر در سکوت خویش گم شده ام من مسافری سرگردانم که هنوز در راهکهای مختلف رها شده ام نتوانستم لمس قلبت را فراموش کنم ندیدمت اما با این همه مسافت قلبت را لمس کردم سایه ات تمام فضای اطرافم را پر کرده است دستهایم در تاریکی جستجو می کنند و نمی یابند000 شب سنگینی ست موجی هائل و ساحلی شنی000 دلم یک هوای آبی می خواهد آسمانی آبی تا ته آسمان تا شبهای ستاره باران بالهایت را به من قرض بده ! راستی000! گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم
نه لبخند می زنیم نه شکایت می کنیم
فقط احمقانه سکوت می کنیم! اما تو000
باز هم منتظرم باش کنار چهارراه دلتنگی خیابان تنهایی کوچه دوستی بن بست عشق پلاک محبت یادت باشد من ساعت دلتنگی یک ربع مانده به دلهره منتظرت هستم! یادت باشد هرگز تنها نیستی
یادت باشد هرگز تنها نیستی
تو را فرا می خوانم با اندوهی دیگر با بغضی نا هماهنگ تو را می خوانم واژه واژه معنیت می کنم اینبار بر سر کوهی روم و اشک بریزم اینبار من از این دنیا چیز دگری می خواهم من از این دنیا فقط تو را می خواهم تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب اگر چه منو به تنهایی خو دادی ، خدایا حال من را چون ببینی چاره ام کن ز مهرت مرهمی بر این دل صدپاره ام کن قلم چون بر نوشتن می نهم از رنج دوری ز عرش کبریایت مرحمت کن شعله نوری دلی دارم چو لاله قرمز و خونین دهان است درونش بنگری از عشق مجنون پرنشان است خدایا بنده ام گفتی که تو بنده نوازی دل سرگشته ام را چاره کن تو چاره سازی... نشستم به بخت خودم گریه کردم دوباره به حال بدم گریه کردم عجب روزگاری ٬ عجب سرنوشتی به بخت بد و روزگار خودم گریه کردم ملک بودم و آدمی گشته ام و من زین که " آدم " شدم گریه کردم دروغ و دورویی ٬ وفا را ؟ نجویی چه دردی چه زخمی باز هم گریه کردم تنفر ز مهر و خیانت به پاکی من اما به حال دلم گریه کردم کجا شد مروت چه شد سادگی؟ ندانم چرا باز هم گریه کردم؟ نشستم ٬شکستم ز نیرنگ یاران چو دیدم جفا با دلم ٬ گریه کردم پناه غمی اشک ! فریاد غم ز دست دل و بار غم گریه کردم... شرحِ عشقِ مرا کتاب کنید آن کتاب ، دیوانه خطاب کنید حقیقت است جنابِ ناشر ولی: نام نویسنده را سراب کنید چون شرحِ بختِ من است کتاب نامش سیاهِ سیاه انتخاب کنید هر چه روشنی است سهمِ شما تاریکی اش سهمِ این جناب کنید گرچه آیینۀ شعرم شکسته است شعرهایش به ذهنتان قاب کنید گر تابِ شکسته ندارد دلِ شما بر صورتی شکسته نقاب کنید هرچند امید ندارم که بعدِ من یادِ منِ خانه خراب کنید کنارت آمدم اما، برایت گل نیاوردم دل ناقابل خود را،برایت هدیه آوردم دگر چیزی نمیگویم،اگرکه ترک مان گویی دوباره یک غم تازه،شود شبها هماوردم امیدم را نداده ام،برای بودنت ازدست دعایت می کنم زیبا!اگرچه سخت دلسردم حضور مهربانت را،چه بی اندازه محتاجم سفر خوش!!باز افزون شد،به کوه ماتم ودردم سر زخم دلم آری، دوباره تازه خواهد شد اگر چه انتظارت را، دوباره بر نیاوردم... باز احساسِ من این است که کودک شده ام مثلِ بازیچه به دستِ تو عروسک شده ام من از آن عطر که در حسِ نگاهت جاری است اطلسی ، لاله و داوودی و پیچک شده ام گرچه که باورِ آن سخت برای تو شده مست و دیوانۀ چشمانِ تو اینک شده ام پشتِ دفترچۀ احساس نوشتم روزی : تو به جمعی خوش و من بی تو ولی تک شده ام وقتی از حالِ من ای دوست نمی پرسی تو .. آری انگار که از قلبِ تو هم دَک شده ام بس که سیگار همه خلوتِ من را پُر کرد چه کنم عاشقِ این آتشِ فندک شده ام ای ستاره دلِ من پیر شد و باور کن من کجا شاعرۀ اینهمه چشمک شده ام !! بهاری آمد و بهار ما رفت! هفت سین آمد و هفت سی ما رفت خزان بود و ندیدیم ما بهاری خزان رفت و بهار و هرچه بود رفت چه روزهایی که گل یکدم نخندید چرا که باغبان رفت و گلها همه رفت به هر کوچه جز خاری ندیدیم ز چشمانم همی سیلاب اشک رفت در این کلبه اگر بارانی هم بود ز بی یاری چو ابر بر آسمان رفت بهار رفت وخزان رفت و همه رفت رمان زندگی است این آمد و رفت کنون روز از نو و روزی از نو هفت سین آمد و این سین هم رفت سحــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم بیا ببین امیرتو Kathe fora pu se kito thelo na su po osa den ipa گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است. میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکسsها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است. " در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر شوهرش می باشد در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم با آن همه آزادگی بر زلف او عاشق شدم عاشق شدم ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من قدرم نداند فریاد اگر از کوی خود وز رشته ی گیسوی خود بازم رهاند دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم دیدی که من با این دل بی آرزو عاشق شدم با آن همه آزادگی بر زلف او عاشق شدم عاشق شدم ای وای اگر صیاد من غافل شود از یاد من قدرم نداند فریاد اگر از کوی خود وز رشته ی گیسوی خود بازم رهاند دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم وای ز دردی که درمان ندارد فتادم به راهی که پایان ندارد از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کند وای ز دردی که درمان ندارد فتادم به راهی که پایان ندارد دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم دیدی که در گرداب غم از فتنه ی گردون رهی افتادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلم افتادم و سرگشته چون امواج دریا شد دلم دیدی که رسوا شد دلم غرق تمنا شد دلم نعره های بی امونم ، گوشه آسمون رو کر کرد می خواهم از تو بگویم بی آن که در جستجوی قافیه باشم و بی آن که حتی در جستجوی واژه ها باشم در این شب ها که گویند عزیزترین شب های خداست می خواهم از تو بگویم از تو که عاشقانه دوستت دارم و می دانم که دوستم داری با ساده ترین کلمات همراه با همین اشکی که دارد می غلتد و فرو می افتد می خواهم بگویم دوستت دارم امشب نه می خواهم برایت از آسمان خورشید بیاورم نه می خواهم ستاره ها را برایت بچینم و نه می خواهم به شهر آرزوها و رؤیاها بروم فقط ساده و با صداقت همراه با شاهدی صادق از اعماق جانی سوخته با چشمانی بارانی می خواهم بگویم دوستت دارم و می خواهم بگویم این نه سخنی است که تنها بر زبان آید من تقدس عشقت را بر کرامت وجودم نشانده ام و اگر سراسر وجودم زبان باشد یکسره خواهد گفت: دوستت دارم
با یک شکلات شروع شد. من یک شکلات گذاشتم کف دستش. او هم یک شکلات گذاشتم توی دستم. من بچه بودم، او هم بچه بود. سرم را بالا کردم. سرش را بالا کرد. دید که مرا می شناسد. خندیدم. گفت: «دوستیم؟» گفتم: «دوست دوست» گفت: «تا کجا؟» گفتم: «دوستی که تا ندارد» گفت: «تا مرگ؟» خندیدم و گفتم: «من که گفتم تا ندارد» گفت: «باشد، تا پس از مرگ» گفتم: «نه، نه، گفتم که تا ندارد». گفت: «قبول، تا آن جا که همه دوباره زنده می شود، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم. تا بهشت، تا جهنم، تا هر جا که باشد من و تو با هم دوستیم.» خندیدم و گفتم: «تو برایش تا هر کجا که دلت می خواهد یک تا بگذار. اصلأ یک تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا. اما من اصلأ تا نمی گذارم» نگاهم کرد. نگاهش کردم. باور نمی کرد. می دانستم. او می خواست حتمأ دوستی مان تا داشته باشد. دوستی بدون تا را نمی فهمید. گفت: «بیا برای دوستی مان یک نشانه بگذاریم». گفتم: «باشد. تو بگذار.» گفت: «شکلات. هر بار که همدیگر را می بینیم یک شکلات مال تو و یکی مال من، باشد؟» گفتم: «باشد»هر بار یک شکلات می گذاشتم توی دستش، او هم یک شکلات توی دست من. باز همدیگر را نگاه می کردیم. یعنی که دوستیم. دوست دوست. من تندی شکلاتم را باز می کردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکیدم. می گفت: «شکمو! تو دوست شکمویی هستی» و شکلاتش را می گذاشت توی یک صندوق کوچولوی قشنگ. می گفتم «بخورش» می گفت: «تمام می شود. می خواهم تمام نشود. می خواهم برای همیشه بماندصندوقش پر از شکلات شده بود. هیچ کدامش را نمی خورد. من همه اش را خورده بودم. گفتم: «اگر یک روز شکلات هایت را مورچه ها بخورند یا کرم ها، آن وقت چه کار می کنی؟» گفت: «مواظبشان هستم» می گفت «می خواهم تا موقعی که;" دوستهستیم » و من شکلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم: «نه، نه، تا ندارد. دوستی که تا ندارد یک سال، دو سال، چهار سال، هفت سال، ده سال و بیست سال شده است. او بزرگ شده است. من بزرگ شده ام. من همه شکلات ها را خورده ام. او همه شکلات ها را نگه داشته است. او آمده است امشب تا خداحافظی کند. می خواهد برود آن دور دورها. می گوید «می روم، اما زود برمی گردم». من می دانم، می رود و بر نمی گردد. یادش رفت به من شکلات بدهد. من یادم نرفت. یک شکلات گذاشتم کف دستش. گفتم «این برای خوردن» یک شکلات هم گذاشتم کف آن دستش: «این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچکت». یادش رفته بود که صندوقی دارد برای شکلات هایش. هر دو را خورد. خندیدم. می دانستم دوستی من «تا» ندارد. مثل همیشه. خوب شد همه شکلات هایم را خوردم. اما او هیچ کدامشان را نخورد. حالا با یک صندوق پر از شکلات نخورده چه خواهد کرد؟ من از این خانه پرنور به در می نروم ... من از این شهر مبارک به سفر می نروم منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر ... من از او گر بکشی جای دگر می نروم گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر ... من بجز جانب آن گنج گهر می نروم شهر ما تختگه و مجلس آن سلطان است ... من ز سلطان سلاطین به حشر می نروم شهر ما از شه ما جنت و فردوس خوش است ... من ز فردوس و ز جنت به سقر می نروم این خبر رفت به هر سوی و به هر گوش رسید ... من از این بیخبری سوی خبر می نروم یار ما جان و خداوند قضا و قدر است ... من از این جان قدر جز به قدر می نروم تو مسافر شدهای تا که مگر سود کنی ... من از این سود حقیقت به مگر می نروم مغز را یافتهام پوست نخواهم خایید ... ایمنی یافتهام سوی خطر می نروم تو کمربسته چو موری پی حرص روزی ... من فکنده کله و سوی کمر می نروم تو جگرگوشه مایی برو الله معک ... من چو دل یافتهام سوی جگر می نروم نمی خوام بگم که قدریه دنیا دوست دارم چون دنیا یه روز تموم می شه نمی خوام بگم که مثل گل چون گل هم یه روز پژمرده می شه نمی خوام بگم که سیاهی چشمات مثل شب های پر ستارست چون شب هم بالاخره تموم می شه نمی خوام بگم دوست دارم چون من عاشقتم وخداوند عشق را افرید اگر دوست داشتن مثل یه قطره باشه من اقیانوس روبهت هدیه می کنم ان دم که نگاهم به نگاهت افتاد ارام وقرار راازمن اواره ربودی وقتی تیر عشق تو قلبم را شکافت چیزی جزعشق ومحبت درقلبم جای نکرد هیچ چیز برای گفتن ندارم که لایق تو باشد ولی با تمام تارو پودم از اعماق قلبم فریاد می زنم که دوست دارم
حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشکهای گرم عاشقونه ...

هستم و لحظات سرد زندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم !کسی را دوست دارم که میدانم
هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمی توانم دستانش را بفشارم!یکی را دوست دارم،بیشتر
از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد ! یکی را دوست دارم ، که میدانم او دیگر
برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست ! یکی را برای همیشه دوست دارم ، کسی که هرگز
این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است ! یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ،
کسی که نگاه عاشقانه ی مرا ندید و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !
آری یکی را از ته دل صادقانه دوست دارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه نکرد که من
روزی بفهمی که چقدر دوستت دارم !!!


تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تورو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یک نگاهت زیرو رو شد روزگارم
دارم از تو مینویسم ... دارم از تو مینویسم
موقع نوشتنو.... وقت اسم گذاشتنو
کسی رو جز تو نداشتم .... اسمی جز تو نمیذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم
حتی من به آرزوهات تورو آخر میرسوندم
میرسیدی تو من اما آرزو به دل میموندم
هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو
اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو
توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم
اینقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
هرچی شعرعاشقونس من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه خوندم تو بدون چه کسی باعثه شه
اگه مردم تو بدون چه کسی باعثه شه
یکدفعه مثل یک شمع... داشتی خاموش میشدی
اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی
اره پروانه شدم... تا پرام سوخته بشه
که آتیش دل تو... به دلم دوخته بشه
که بسوزه پروبالم ... که راحت بشه خیالم
دارم از تو مینویسم... تو که غم داره نگاهت
اگه دوست داشتی بگو...تا بازم بگم برات
اینقده میگم تا خسته شم
با عشق تو شکسته شم...

![]()








ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازهی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیدهام خانهئی خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار ... هی بخند!
بیپرده بگویمت
چیزی نمانده است، من سی ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت میآید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ریرا جان
نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!!!!


بـگـذار تا بگـویم
باید که عشـق ورزید
زیرا که زنده ماندن




با رفتنت غصم و بیشتر می کنی
نمی دونم می خوای بمونی یا بری
می سوزی با خوب و بدم سر می کنی
وقتی که هستی قدرتو نمی دونم
وقتی که میری از پیشم پشیمونم
هر چی بهت میگم تو طاقت میاری
گله کنم یا بگم از تو ممنونم
وقتی که هستی قدرتو نمی دونم
وقتی که میری از پیشم پشیمونم
هر چی بهت میگم تو طاقت میاری
گله کنم یا بگم از تو ممنونم
کنارمی و آرزو می کنم بری
وقتی میری دلم و با خودت می بری
نمی دونم می خوامت یا نه نمی خوامت
بخدا خسته شدم از این در به دری
می گم دوست دارم و بازم مرددم
خودم نمی دونم که کی خوبم و کی بدم
یه روز می گم بمون و یه روز می گم برو
نمی دونم بهت دل بدم یا دل ندم
وقتی که هستی قدرتو نمی دونم
وقتی که میری از پیشم پشیمونم
هر چی بهت میگم تو طاقت میاری
گله کنم یا بگم از تو ممنونم
وقتی که هستی قدرتو نمی دونم
وقتی که میری از پیشم پشیمونم
هر چی بهت میگم تو طاقت میاری
گله کنم یا بگم از تو ممنونم

![]()

زان رو که به انتظار
ایستگاهی متروک خواهم بود
خالی از قطار .
ترکم مکن
حتی برای ساعتی
که دلتنگی چون بارانی
به آوارم فرو خواهد ریخت
و غبار
چون هاله ای.
جای پایت به شنها امیدم می دهد
و مژگانت آرامشم.
عزیزترین !
ترکم مکن حتی برای ثانیه ای .
وقتی تو نیستی
سرگردان سرگشته این سوال مداومم
که باز خواهی گشت آیا؟
سفـــره ام بــی مهمـــــــان
جـای مــی خــــون جگــــــر مـــی نــوشــــــم
شمـــع هـم چـــــون دل مــن دل تنــــــــگ اسـت،
ســو ســو میــــزند و بـــار سفــــر مـی بنــدد.
جــوهـــر از جســـم قلـــــم بیـــــزار اسـت،
دفتــــرم در فـــریـــــاد،
واژه هــــا ســــرگــــــــردان،
در پـــــی راه گــــریـــــز،
از علفــــزار افـــــکار مـــن انـــد...
شعــــر هـــــم ســــــوژهء کمــــــیاب شـــده...
سایــــه هـــم در پـــی دیـــــــوار قـــــــرون
از پـــی مــــرغٍ رویــــــایـــی خـویـــــش،
قــد، قـــــدک دور شـــــده ،
تـــا بــه ققنـــــوس بــرســــــــد.
مــــن بــی سایـــــه و همسایـــه و تنهــــا شده ام
بــاز مــــن تنهــایــــــــم!!!

![]()







چشــم هایم را به آسـمانی که خدایت در آن است
دوخته ام ودستهای خسته ام راسوی اودرازکرده ام 
و از تـــو می خواهــم کــــــه بیــایــی
و مــرا از عـطر نفســـ ــ ـــهایت لــبریـز کنی
بیایـی و مرا به سرزمین آب های نقـــره ای ،
بــه ســـــرزمیــن آرزوها بــبــری
و امشــب باز به گذشتـــه میـــــــــنگرم
آنجا که در اوج نا امـیدی سر راهـــم قرار گرفتی
و با نگاهت قلب یـــــخ بسته ام را گرما بخشیدی
تمـــام حرفهــایم بــرای توســت آه...
چشمهای خستـه ام انتظار آمدنت را می کشند؟


وقتی تو نیستی ؛ رنـگ دریا را دوســـت ندارم،![]()
شـــــب به پایــان می رسـد ، شب را نیز دوسـت ندارم؛![]()
از لا بـــه لای مریـم های خفـته با فانوســی کم سـو![]()
راهـــی بــه سـویت می جــــــــــویم و تو نیسـتی،![]()
نیسـتی تا ببینـی که چقدر امشــب آسمان زیباتر است![]()
امـا ایـن آسمـان را نـیز دوســت نـدارم.
سالهاسـت که از قاصدک خـوش خـبرم بی خبرم .
شاید ایــن بــار او مـرا دوســــــت نداشـت ،![]()
شـاید این بار ، باری فـزون تـر در پیـــــــش داشت
و ای کـــاش در لحظــــه ی سنـــــــــــــگین وداع![]()
چشمــهایــــــش را به زمیـن مــی دوخـت
تــا نمــــی توانستم از نگاهـــــش تندیسـی سازم![]()
از جــنــس پــروانــــه های دشــت خاطــــره.![]()
عـقـــربه های زمـان به کندی می گذرنـد ،![]()
شـاید می خواهـــند فرصـــتم را دوچنـدان کنند،![]()
اما حتی یاسـمن ها نیــز این را می دانند ![]()
که کــاری از دسـت من ساخـته نیســـت ![]()
وتنــها در کنج خلــــــوت این اتاق ،من ماندم ![]()
و تـجســم یک رؤیا من ماندم و اشـک های التماس ،
مــن ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی .![]()
صــدایـــش می کنم و صدایی نمی شــنوم ،![]()
کــلامش را می خوانــم و خوانــده نمی شوم،
به خاک مـی افتم و اعتنـایی نمی بینم ،![]()
اما این بار قسمـت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت،![]()
اگر گـاهی آنی نبــودم که مـی خواستی
دریایی از ندامــــــــت و حسرتــــــــم را بپذیر. ![]()



و می دانــی که عشــــقی هســت
و در آن شــــبهای ســرد و یخبــندان با تو می مــاند..
و آن زمــان که کســـی در فراســـوی خیال تو نیســــت 
قــــــــ ــــ ــــدم مــــی زنــــــی 
آرامــــش خیــال می دهـد....



خدا رو میخوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت
خدا رو میخوام نه واسه ی روزای تلخ و آخرم
خدا رو میخوام نه واسه ی سکه و سکو و مقام
خدا رو میخوام که فقط تو رو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی ذاره
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه
خدا رو دوست دارم که میدونه ما عاشق همیم

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره. .وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی. وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه. وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته. وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه. وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد. وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش اونها رو می لرزوند.
صید افتاده به خونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید بچشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پای نشستم،
گویا زلزله آمد،
گویا خانه فروریخت سر من،
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی
توهمه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من؟
که ز کویت نگریزم.
گر بمیرم ز غم دل،
بی تو هرگز نستیزم.
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم
جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم
قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این
اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین
قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم
دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم
می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور
برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور
روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم
دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم






سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگیها کرده پاک
ای تپشهای تن سوزان من
آتشی در سایۀ مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخهها پُر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
این دلِ تنگِ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمیانگاشتم
درد تاریکیست دردِ خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیهدل سینهها
سینه آلودن به چرکِ کینهها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کفِ طرارها
گمشدن در پهنۀ بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینهام را آب، تو
بستر رگهام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم بهراه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونههام از هُرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزهزارانِ تنم
آه، ای روشن طلوع بیغروب
آفتاب سرزمینهای جنوب
آه، آه ای از سحر شادابتر
از بهاران تازه تر، سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینهام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با «من» زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسهات
خیره چشمانم به راه بوسهات
ای تشنجهای لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه میخواهم که بشکافم ز هم
شادیام یکدم بیالاید به غم
آه میخواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دلِ تنگِ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمههای چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟
ای نگاهت لایلای سِحر بار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شُسته از من لرزههای اضطراب
خُفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی




تا سکوت هر شب من با هجومت روبرو شه
بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو میرم
منو درگیر خودت کن تاکه آرامش بگیرم
با خیال تو هنوزم مثل هر روز وهمیشه
هر شب حافظه من پر تصویر تو میشه
با من غریبگی نکن با من که درگیرتوام
چشماتو از من برندار من مات تصویر توام
تو همینجایی همیشه باتوشب شکل یه رویاس
آخرین نقطه دنیا تو جهان من همینجاس
تو همینجایی و هرروز من به تنهایی دچارم
منو نزدیک خودم کن تا تورو یادم بیارم
با خیال تو هنوزم مثل هر روز وهمیشه
هر شب حافظه من پر تصویر تو میشه
با من غریبگی نکن با من که درگیرتوام
چشماتو از من برندار من مات تصویر توام


از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمه عاشقانه آزادی
فغان و ناله شبگیر می شود گاهی
نگاهِ مردم بیگانه در دل غربت
به چَشمِ خسته من تیر می شود گاهی
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دمِ شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی
محبّت است که زنجیر می شود گاهی

دل تنها چرا تو مثل کنجیشکا پریشون نمی شی







به گلها هدیه می بخشد
به آن محراب پاکش آرزو دارم برایت؛
خوب دیدن
خوب بودن
خوب ماندن را...











ذره ذره اون نگات ، داره آبم می کنه
داره می میره دلم واسه مخمل نگات
همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات
همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات
مثل یک رویای خوش ، پا گرفتی تو شبام
از یه دنیای دیگه قصه ها گفتی برام
هنوز از هرم تنت ، داره می سوزه تنم
از تو سبزه زار شده خاک خشک بدنم
دستای عاشق تو ، منو از نو تازه ساخت
دل ناباور من ، جز تو عشقی نشناخت
داره می میره دلم واسه مخمل نگات
همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات







عمرت را به بهای دنیا بفروش !
گفتم : نفروشم ....
اندک اندک آنرا گرفت
بی آنکه بهای آن را بپردازد




با دو صد بوسه نو با دو صد راز و نیاز
به سراغ تو شبی می آیم می آیم
با دلی خسته ز درد با غم و غصه زیاد
مثل شبنم که نشیند بر گل
چو حبابی که نشیند بر آب
مثل بارون روی گلبرگ درخت
همچو دیدار تو با من در خواب
به سراغ تو شبی می آیم
به سراغ تو شبی می آیم
من به دیدار تو باز می آیم می آیم
با نسیمی آروم پر از عطر بهار
من به دیدار تو باز می آیم می آیم
با دلی خسته ز درد
دور از این رنگ و ریا
میدهم دل به دل قصه تو
قصه غصه تنهایی تو
میکشم بار غمای تو به دوش
خسته از دوری و تنهایی تو
به سراغ تو شبی می آیم



وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ، ولی به خون جگر شود







تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و
برای نخستین گناه...
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم....






امروز دلم خیلی هواتو کرده..
.امروز بد جوری حضور دستای مهربونت رو روی شونه هام کم دارم.....
امروز هوای گریه دارم...
دلم خیلی برات تنگ شده....
خیلی به بودنت نیاز دارم......
دلم میخواد کنارم باشی......
میخوام که باشی.....
امروز خیلی دلم می خواد از تو بگم...
می خوام تمام دلتنگی هامو تو بغلت گریه کنم...
کاش می دونستی تو دلم چه خبره...
کاش بودی...... ....
خدایا دیگر خسته ام از این لحظه های انتظار ،
خدایا آیا روزی انتظارم به پایان خواهد رسید؟
خدایا اگر من را در انتظارش نگاه داری حتم دارم روزی از غم عشقش خواهم مرد
اگر فکر می کنی که رفتنت باعث شکستنم می شود٬
اگر فکر می کنی که از پس رفتنت اشک می ریزم٬اگر فکر می کنی که با نبودنت لحظه هایم خالی می شوند٬اگر فکر می کنی که هر لـحـظـه دلـم برایت تنگ می شود٬اگر فکر می کنی که بی تو می میرم٬بسیار درست فکر کرده ای٬خب تو که می دانی نبودنت را تاب نمی آورم پس بمان.
روزی که عشق وارد خانه قلبم شد او را نشناختم ،
مدتی طول کشید تا با او آشنا شدم ،
ار او خوشم آمده بود ،
خواستم به او بگویم برای همیشه در خانه قلب من بمان
اما قبل از این که من به او بگویم ، به من گفت آمده ام برای همیشه اینجا بمانم.









سراغ تو را از خدا می گرفتم
و گر سنگ بودم به هر جا که بودم
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
و گر سنگ بودی به هر جا که بودم
...مرا می شکستی...
آسمان چون پرنیان ناز بود
گرم، در رگ های ما، روح شراب
همچو خون میگشت و در اعجاز بود
با نوازشهای دلخواه نسیم
نغمههای ساز در پرواز بود
در همه ذرات عالم، بوی عشق
زندگی لبریز از آواز بود
بال در بال کبوترهای یاد
روح من در دوردست راز بود
و به ماهی نگاه میکرد و میگفت
سقف قفس ات که شکسته
چرا پرواز نمی کنی
ولی باران نمیداند که من دریایی از دردم
به ظاهر گر چه میخندم
ولی اندر سکوتی تلخ میگریم .




افسوس بر خویش
شبی دور از تو _ اما با تو _ تا صبح
در آن دوران شیرین ره سپردم
تورا با خود به آنجاها که یک عمر
غمت جان مرا می برد ، بردم
هزاران بار دستت را به گرمی
به روی سینه تنگم فشردم
وفاهای تو را یک یک شمردم
خطاهای تو را ده ده شمردم
زحد بگذشت چون خودکامگی هات
صفای خویش را افسوس خوردم
به چشم خویشتن ، دیدی در این عشق؟
تو در من زیستی، من در تو مردم ....
اما من هنوز نام تو رو می خونم ،
برای ابرها وقتی نمی بارن از تو می گم تا ببارن ، تا بغضشون بشکنه .
اینجایی در یاد من ، کنار من ، وقتی حوصلم سر میره ،
شکسته ام اما تو رو در خاطر نمی شکنم ....
دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن ...
دیگه بسه غصه خوردن ... دیگه بسه چشم براه بودن برای تو ...
تو رفتی و منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی ...
ولی من هنوز تو گذشته جا موندم...

چشم های مهربانت را ندیدن ساده نیست
از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام
ناله های ابر را هرشب شنیدن ساده نیست
قلب تو پر بود از ماه وهزاران پنجره
ماه را ازپشت یک دیوار دیدن ساده نیست
بوسه هایت دلنشین و خنده هایت دل فریب
طعم تلخ این جدایی را چشیدن ساده نیست
باز هم آمد بهاراما هوا افسرده است
آه از دست زمستان هم رهیدن ساده نیست
قلب من آتش گرفت از دوریت باران من
از دل این آتش سوزان پریدن ساده نیست
پادشاه قصر قلبم!حکمران باشکوه!
ساده دل دادم من واین دل بریدن ساده نیست...؟
ولی نمیدانم از کدامین سو
صدا می اید صدای شکسته شدن قلبی
صدای بهم ریختن عشقی
صدای سوختن تاروپودی
صدای فرو ریختن امیدی
چه تلخ است خدایا
گوش سپردن به این صدا
چه بی رحم است طبیعت
که این صدا را به گوش فلک میرساند
به سمت صدا میدوم
دخترکی غمگین زانو زده بر خاک
اشکهایش همچون از دیده جاریست
دستها را بسوی آسمان گشوده
با تمام وجود فریاد میکشد
"پروردگارا چه تلخ است جدایی...؟




(Every time that I look at you I want to tell you all that I didn't)
Pos paradothika ego s' afto to xorismo
(how did I surrender to this seperation)
Kathe fora pu me kitas mesa mu xipnas mia katejida
(Every time that you look at me you awake inside me a storm)
psahni limani to kormi ki esi ise i aformi
(the body 's looking for a port and you're the reason)
Ma de Ginetai na thimate akoma i kardia na ponai de Ginetai
( But it can't be the heart still to remember to be in pain it can't be)
afu lene pos oti pligoni sto hrono afinete
(when they say that what hurts is let in time)
ki oti alazi alazi mono jia kalo
(and what changes changes only to be good)
de Ginetai ipotithete pos se xeperasa ma de Ginetai
(it can't be I'm supposed to get over you it can't be)
ke to kathe simadi sto soma arniete de svinete
(and every sign at the body refuses doesn't erase)
kai tis nihtes su fonazi s'agapo
(and in the nights shouts to you "I love you")
Kathe fora pu me kitas mesa mu htipas tin idia porta
(Every time that you look at me you knock inside me the same door)
anigo mes' sta skotina xana ke ise edo
(I open in the dark again and you are here)
Kathe fora pu se kito tiflonun to mialo ta idia fota
(Every time that I look at you the same lights blind my mind)
pali psahni san treli i agapi na kriftei
(again love seaks like crazy to hide)
Ma de Ginetai na thimate akoma i kardia na ponai de Ginetai
(But it can't be the heart to remember to be still in pain it can't be)
afu lene pos oti pligoni sto hrono afinete
(when they say that what hurts is let in time)
ki oti alazi alazi mono jia kalo
(and what changes changes only to be good)
de Ginetai ipotithete pos se xeperasa ma de Ginetai
(it can't be I'm supposed to get over you it can't be)
ke to kathe simadi sto soma arniete de svinete
(and every sign at the body refuses doesn't erase)
kai tis nihtes su fonazi s'agapo
(and in the nights shouts to you "I love you")] twice


مگه فریادم رو نشنید ، که داره دیر می شه ، برگرد
آی به گوشش برسونین ، کسی جز من نمی تونه
کوله بار غصه هاشو ، روی دوشش بکشونه
این همه پیغوم و پسغوم می فرستم که بدونه
داره دلواپسی دنیامو به آتیش می کشونه
این همه پیغوم و پسغوم می فرستم که بدونه
داره دلواپسی دنیامو به آتیش می کشونه
این همه راه رو نمی شه با غریبه ها سفر کرد
آی به گوشش برسونین ، که داره دیر می شه ، برگرد
آی به گوشش برسونین ، کسی جز من نمی تونه
کوله بار غصه هاشو ، روی دوشش بکشونه
این همه پیغوم و پسغوم می فرستم که بدونه
داره دلواپسی دنیامو به آتیش می کشونه
این همه پیغوم و پسغوم می فرستم که بدونه
داره دلواپسی دنیامو به آتیش می کشونه
این همه راه رو نمی شه با غریبه ها سفر کرد
آی به گوشش برسونین ، که داره دیر می شه ، برگرد
آی به گوشش برسونین
من که جاشو پر نکردم ، شاید اصلا نمی دونه
آی به گوشش برسونین ، یکی این جا نگرونه (نگرونه)
نمی تونم بی تفاوت رو گذشته پا بذارم
اون که پاره ی تنم بود ، چه جوری تنها بذارم
این همه پیغوم و پسغوم می فرستم که بدونه
داره دلواپسی دنیامو به آتیش می کشونه
این همه پیغوم و پسغوم می فرستم که بدونه
داره دلواپسی دنیامو به آتیش می کشونه
داره دیر می شه ، برگرد

به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به چنان شرمی مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید
و گونه هایت
با دو شیار مّورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سر بلند را
از رو سپیخانه های داد و ستد
سر به مهر باز آورده ام
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!
و چشمانت از آتش است
و عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد -
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند
بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند
دستانت آشتی است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود
پیشانیت ایینه ای بلند است
تابنک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟
تا آ یینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!
حضور بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدارمی شود

مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار انتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی
چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمناک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی


















