««(¯`·._s@hArُEsh_.·´¯)»»
تمام ناتمام من با تو تمام می شود. تعطیلی این وبلاگ اعلام می شود. xn.... دلم برات تنگ شده..اما من..من میتونم این دوری رو تحمل کنم.. به فاصله ها فکر نمیکنم .. میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده..هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم..رد احساست روی دلم جا مونده.. میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن..حالا چطور بگم تنهام؟؟ چطور بگم تو نیستی؟؟ چطور بگم با من نیستی؟؟ آره!خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی..میدونی که تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی..آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه که همیشه با منی...برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم..دیگه نمیتونم تحمل کنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم....دستامو که بو میکنم مست میشم...مست از عطر ت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم...به عشق و به تو..آره..به تو..اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم..اونوقت دیگه تنها نیستم تولدم مبارک اینم از امسال دارم از تو مینویسم
با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم به تو تقدیم میکنم تمام احساسات دورنم را که مشتاقانه تو را طلب میکنند این ارزشمندترین هدیه من به توست گوشه ای از قلبت پناهش ده وبا یکی را دوست دارم ولی او باور ندارد. یکی را دوست دارم همان کسی که شب وروز به یادش
باور نکرد عشق مرا ! کسی که هرگز اشکهایم را ندید وندید که چگونه از غم دوری و دلتنگی اش پریشانم! یکی را تا ابد دوست دارم ، کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که او در چگونه عاشقانه به دنبال او میروم ! کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ، از بی وفایی هایش که بگذرم برای من عزیزترین است !یکی را دوست دارم ولی او هرگز این دوست اینکه قلبم را شکست،اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد ! یکی را بیشتر از همه کس دوست دارم ، کسی که حتی مرا کمتـر از هر کسی نیز دوست نمی دارد ! یکـی را دوست دارم با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما ..... من دیوانه وار تنها او را دوست دارم !کاش یه شب سردی است و من افسرده راه دوری ست و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده میکنم تنها از جاده عبور دور ماندند زمن آدم ها سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر امد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید به من اندکی صبر سحر نزدیک است هردم این بانگ برارم از دل وای این شب چقدر تاریک است. دوستت دارم را،من دلاویزترین شعر جهان یافته ام این گل سرخ من است دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق که بری خانه ی دشمن که فشانی بر دوست راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو این دلاویزترین شعر جهان را،همه وقت نه به یک بار و به ده بار،که صد بار بگو دوستم داری را،از من،بسیار بپرس دوستت دارم را،به من،بسیار بگو گریه نمی کنم نه اینکه سنگم گریه غرورم و به هم می زنه مرد برای هضم دلتنگی هاش گریه نمی کنه قدم می زنه گریه نمی کنم نه انیکه خوبم نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم یه اتفاق نیمه هم که یهو میون زندگی افتادم یه ماجرای تلخ ناگزیرم یه قهوه که هر چی شکر بریزی بازم همون تلخی نابو داره اگه یکی باشه منو بفهمه براش غرورم و به هم می زنم گریه که سهله زیر چتر شونش تا اخر عمر قدم می زنم یه اتاق تاریک یه سکوت بهت آلود یه آرامش مسموم یه آهنگ ملایم یه جمله عمیق وسط آهنگ بی تو من در همه ی شهر غریبم یه قطره اشک که رو گونه هام لغزید بهم فهموند که چقدر دلم برای داشتنت تنگ شده امشب دستام بهونه دستاتو داره و چشمام حسرت یه نگاه تو اون چهره ی معصومت یه بغض غریب تو گلوم لونه کرده و یه احساس غریبتر داره تبر به ریشه بودنم میزنه دلم برای روزای آفتابی گذشته بی تابی میکنه و دلتنگ پا گذاشتن رو جاده ی بارون زده ی خیالته چقدر سخته آرزوی کسی رو داشتن که آرزوتو نداره چقدر سخته دلتنگ کسی بودن که دلتنگ دیگریه خواستم رو یادت خط بکشم خواستم دیگه دلتنگت نباشم از جام بلند شدم چراغای اتاقو روشن کردم سکوت رو شکستم آهنگ رو قطع کردمو اشکامو پاک اما قطره اشک بعدیم رو گونه هام سر خورد تا بهم بفهمونه که هنوزم دلتنگم هنوزم دلتنگم خوشبختی ما در سه جمله است استفاد از امروز، امید به فردا، تجربه از دیروز ما با سه جمله دیگر زندگیمان را تباه می کنیم حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا دکتر علی شریعتی برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد که مرهمی شود برای دلتنگی هایم ای غریبه آشنا آن روز که جادوی نگاهت تار و پود قلب نازک مرا لرزاند وجودم از پیله غم بیرون تنید می نویسم تا به تو بگویم تو تک صدای گیتار خاطرات منی ای نبض دوباره من با من بمان و بخوان که بی تو گلی پژمرده ام این تنها گوشه ای از اوای دلم بود که بی بهانه تقدیم به تنها بهانه زندگی ام کردم من راز نگاهت را از آینه پرسیدم چشمان نجیبت را از دور پرستیدم مثل گل نیلوفر چشمان تو بهاری شد از پیش دلم رفتی و نفهمیدم مرز دل و چشم تو از شهر افق پیداست من سرخی گل را در خنده ی تو دیدم در شهر اقاقی ها تو پاک ترین عشقی من راز شگفتی را از باغ دلت چیدم لبخند زدی آرام بر گونه ی غمناکم من با گل لبخندت به حادثه خندیدم ای کاش دو چشم تو سر فصل افق ها بود آن وقت تو را هر صبح از پنجره می دیدم وقتی گل آرامش در باغ دلم روئید گلبرگ وجودم را بر عشق تو پیچیدم خورشید شدی رفتی تا اوج شکوفایی من از عطش عشقت بر آینه تابیدم
در آخرین لحظه دیدار به چشمانت نگاه کردم و گفتم بدان آسمان قلبم با تو یا بی تو بهاریست همان لبخندی که توان را از من می ربود بر لبانت زینت بست. و به آرامی از من فاصله گرفتی بی هیچ کلامی. من خاموش به تو نگاه می کردم و در دل با خود می گفتم : ای کاش این قامت نحیف لحظه ای فقط لحظه ای می اندیشید که آسمان بهاری یعنی ابر باران رعد وبرق و طوفان ناگهانی و این جمله ،جمله ای بود بدتر از هر خواهش برای ماندن و تمنایی بود برای با او بودن.
تا کدوم ستاره دنبال تو باشم ؟ تا کجا بی خبر از حال تو باشم؟ مگه میشه از تو دل برید و دل کند؟ بگو می خوام تا ابد مال تو باشم از کسی نیست که نشونی تو نگیرم به تو روزی میرسم من که بمیرم هنوزم جای دو دستات خالی مونده تا قیامت توی دستای حقیرم خاک هر جاده نشسته روی دوشم کی میاد روزی که با تو روبرو شم؟ من که از اول قصه گفته بودم غیر تو با سایه م نمی جوشم حال همهی ما خوب است نمیدانم چرا رفتی نمیدانم چرا !!! شاید خطا کردم و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی ... با خودم میگم که آیا باز امشب تو یکی از اون شبای خیالیم به سر می برم باز می خوام با تو باشم باز میخوام تو رو اذیت کنم بعدش تو منو ببخشی نمی دونم چرا این قدر مهربونی ولی خدا خیلی بزرگه یکی رو مهربون مثه تو می افرینه یکی ... هم مثه من اما با این حال... زندگی و آیندمونو با یه گرهی محکم به هم می پیچونه می بینی چه قدر خدا بزرگه!! چه قدر عظمت داره عاشقم هنوز عاشق چشمای تو عاشقم هنوز عاشق نگاه تو عاشقم هنوز عاشق صدای تو گپ و گفتای تو لبها... خنده ها... بوسه ها... دوست داشتنای تو. صبر و تحملت و تحملی که نسبت بهم داری عاشقم هنوز عاشق وجود تو اوج من حضیضی است بی تو و بی تو ... شاید ... اما ... اگر ... آیا ... نتوانم خواهم ماند و نخواهم که توانم ماند شاید ها اماها اگرها آیاها به هرگز بدل خواهند شد و من هرگز بی تو نمی خندم و من هرگز بی تو نفس نمی کشم و من هرگز بی تو زنده نمی مانم
آوای بـاد انـگـار آوای خشکـسالیـسـت تقـدیـر لاابالیسـت باید که مهربان بود هر لحظه احتمالیسـت
بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟ ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟ بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را مباد روزی چشم من ای چراغ امید که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود مگر صبا برساند به من هوای تو را با بودنت چشم من و تر می کنی یه قلبی دارم که پره از نبودن های تو یه قلبی اینجاست که همه ی زندگیش تویی یه قلبی که دایم داره تو آتیش تو می سوزه قلبی که خاطرات تو رو ش حک شده.. یه قلبی که خواهی نخواهی اسیر تست، هر چقدر هم که سخت باشه با تو بودن، هر چقدر که ساده نباشه با تو موندن.. باهات مونده.. همیشه منتظر یه خبر یه زنگ یه صدا یه نگاه.. از تو! باز اشک تو چشمم جمع شد... چه دنیاییه! تو انقدر برام عزیز و محترمی که حتی از به زبون آوردن نام تو ، با همه ی لذتی که برام داره پرهیز میکنم.. توی تنهایی هام فقط به تو فکر میکنم... با تو می مونم واسه همیشه.. حتی اگه بی تو بمونم! با تو می مونم.. با بال و پر، بی بال و پر! با بال شکسته... با همه چی، بی همه چی.. با تو می مونم، واسه همیشه.. من حالا نوازش کن که این فرصت نره از دست شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست
من و حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم اگه لمسم کنی شاید به دنیای تو برگردم
هنوز هم می شه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست نیبینم این دم آخر تو چشمات غصه می شینه همه اشکاتو می بوسم می دونم قسمتم اینه
تو از چشمای من خوندی که از این زندگی خسته م کنارت اونقدر آرومم که از مرگ هم نمی ترسم
تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه خودت پلکام و می بندی و این قصه تموم می شه
هنوز هم می شه عاشق بود تو باشی کار سختی نیست بدون مرز با من باش اگر چه دیگه وقتی نیست نیبینم این دم آخر تو چشمات غصه می شینه همه اشکاتو می بوسم می دونم قسمتم اینه حتی برای یک روز همه چی آرومه ، تو به من دل بستی این چه قدر خوبه که ، تو کنارم هستی همه چی آرومه ، غصه ها خوابیدن شک نداری دیگه ، تو به احساس من همه چی آرومه ، من چه قدر خوشحالم پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم تو به من دل بستی ، از چشات معلومه من چه قدر خوشبختم ، همه چی آرومه تشنه ی چشماتم ، منو سیرابم کن منو با لالایی ، دوباره خوابم کن بگو این آرامش ، تا ابد پا برجاست حالا که برق عشق ، تو نگاهت پیداست همه چی آرومه ، من چه قدر خوشحالم پیشم هستی حالا ، به خودم می بالم تو به من دل بستی ، از چشات معلومه من چه قدر خوشبختم ، همه چی آرومه ......... باز من تنهـایــــم!!! از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را... دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدربی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم. می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کسی ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی. به سراغت نیامدم چون روح باران زده ی شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد. نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی... تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت... حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است! و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی. لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید... چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده پنجره ی بازوغروب پاییز نم نم بارون توخیابون خیس یادتوهرتنگ غروب تو قلب من می کوبه سهم من از باتو بودن غم تلخ غروبه غروب همیشه برای من نشونی از توبوده برام یک یادگاریه جزءاون چیزی نمونده تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییزتن طلایی تونیستی و وجودمو گرفته شاخه خشک پیچک تنهایی یادتوهرتنگ غروب تو قلب من می کوبه سهم من از باتو بودن غم تلخ غروبه غروب همیشه برای من نشونی از توبوده برام یک یادگاریه جز اون چیزی نمونده آن زمان که عاشـــــــق می شـــــوی و باور داری کســـی که تو را دوســــت دارد در آن لحــظات می فهمی دوست داشــتن چــقدر زیباســـت و تو تنهای تنها در جاده های برهـوت زندگی می کنی تنـــها اوســـت کــه بــه تـــو
به آسمون صلف و آبی نگاه می کنم... خودمو توی باد رها می کنم و هوا رو در آغوش می کشم... پرم از حس دوست داشتن... دلم داره مثل یه پرستو واست پر می زنه... صدای قناریها... صدای آب...همهشون دارن صدای منو فریاد می زنن... نوازش نور خورشید و روی صورتم به گرمی حس می کنم... پرم از لذت...لذت دوست داشتن... آروم میام...با چشمای بسته...توی باد... دنبالت می گردم... وجودتو حس می کنم... ولی هیچ صدایی ازتو به گوش نمی رسه... آروم میام... صدای نفسهای آرومی به گوشم می رسه... با تام لذت درونیم خودمو تو بغلت میندازم و صورتتو غرق بوسه می کنم... "دوستت دارم" نه به خاطر چیزهای دگر "تو را برای دوست داشتن دوست می دارم"
از کوچه های تنهایی که رد می شدم... هنوز رد پای خاطره ها رو به وضوح می دیدم.دوست نداشتم دنبالشون کنم... از کنار هر رد پا رد می شدم و مواظب بودم که یه وقت دوباره با همون رد پاها به جایی که بودم بر نگردم و باز همون خاطره ها تکرار نشه... تو از راه رسیدی...دستامو گرفتی و گفتی بیا با هم بریم... من توی این کوچه تنگ و تاریک تنهات نمی ذارم... وجودم پر از اشتیاق بود...از اینکه تو اومدی و لحظات تنهاییم به پایان رسید...از اینکه دستای سردمو توی دستای گرم و مهربونت گرفتی... ولی دوست نداشتم وقتی که بهت نیاز دارم پیشم باشی... چون وقتی کسی رو واسه اینکه بهش نیاز داری بخوای...ممکنه یه روز نیازت برطرف شه... ولی من تورو واسه خودت می خواستم... دوست داشتم که لحظات شیرینی که توی راه داشتم باهات تقسیم کنم... ولی دوست نداشتم که گه گاهی که راه تلخ می شه...تو تلخیشو حس کنی... توی راه همش نگران بودم... مدام توی گوشت می خوندم که.......مواظب باش...روی اون ردپاها راه نریا... اون راه به جای خوبی ختم نمی شه... تو همیشه مهربون و دوست داشتنی بودی...سریع به من می گفتی...باشه...مواظبم.... حالا منو بغل کردی و از اون کوچه می گذری...چشمامو بستم... می دونم که خودت بلدی چیکار کنی... دیگه نگران رد پاها نیستم...فقط دوست دارم از گرمای آغوشت لذت ببرم... خودمو به دستای مهربونت می سپارم... هر جا بری...منم میام... تنها نرو ، این راه رفتن نیست وقتی که برق خرمن سوز یک نگاه عمق شالیزارهای دیدگانم را سوزاند و هوا و نفسهایی که حتی از زیر عبای سیاه بر بند بند تنم رخنه کرده بود و وسوسه انگشتان بوسه خواه تو با طلوع اولین نگاهت بیچاره ام کرد شاید متوجه نبودی که گنجشککان باغ تو را وحشیانه برایم میسرودند و تو فقط مضطرب شاید فرداها بار دیگر که از آنجا عبور کنی رد پایم را از دیگر مسافران جدا نکنی ویا حتی نبینی اما وقتی در جای پای من قدم بگذاری سنگ ریزه ها به نجوا برایت خواهند خواند حس زنی را که سپرده ام به شادباش حضورت به پایت بریزند و همان کجشککان برایت آواز زنده شدنم را بخوانند شاید فقط همانها میدانند اگر راهم را از آیینه کج کرده ام ترسم از دیدن موی سپید نیست ترسم از بودن کنار تو نیست شاید فقط همانها بدانند: آرزویم شدی ترسم از خود توست تویی که به زلالی شبنم به مهربونی نسیمی و رد پایت را تنهابر آبها میتوان دید شاید فقط همانها میدانند چرا فاش نمیگویم لحظه ای با من باش تا همان لحظه بمیرم ناگاه لحظه ای با من باش تا همان لحظه رسم تا پرواز لحظه ای با من باش تا همان لحظه به فریاد بلند فاش گویم به همه: دوستـت دارم خدا رو میخوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت خدا رو میخوام نه واسه ی خودم که باشم یا برم خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده خدا رو دوست دارم چون عاشق ها رو خیلی دوست داره خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم ... من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم. ای بهار زندگی ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده. این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد. بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام ________________________****______________****____________***______ هجوم لشکر ناز تو راحــت و قـــرارم ریخــــــــت بحق که خون دل از چـــشم اشـکبارم ریخـت بخـــاک تیره غــــــــبار تـــن نــــزارم ریخـــــــت "ز بس بدامن شــــب رنگ انتظــــارم ریخـت زغـــصه رنگ من و رنـــــگ شب پرید بیــــــــا" سحر بدوش نسیم اش که باد نافه ای چین داشت بگرد سنبل و سوسن طـــــواف رنگین داشـت دلــــــــم بدیدن روی تو آرزوی دیـرین داشــــــت "نامیدی که فلـک خوشه خوشه پروین داشــت کـــنون که دست ســــــــحر دانه دانه چید بیـــــــــــا"
بی تو طوفان زده ی دشت جنونم هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک
دردهای من نگفتنی دردهای من من ولی تمام استخوان بودنم انحنای روح من دردهای پوستی کجا؟ این سماجت عجیب اولین قلم دفتر مرا درد، حرف نیست قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخنگوی توام من دراین تاریکی من در این تیره شب جانفرسا زائر ظلمت گیسوی توام گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من گیسوان تو شب بی پایان ............................................... شب تهی از مهتاب شب تهی از اختر ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر ابر خاکستری بی باران دلگیر است ............................................. وای ،باران باران؛ شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای ،باران باران؛ پر مرغان نگاهم را شست آب رویای فراموشیهاست خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشیهاست من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم وندایی که به من می گوید : "گرچه شب تاریک است دل قوی دار ،سحــــــــــــــــــــر نزدیک است" می نویسم از تو ! از تو ای شادترین ، ای تازه ترین نغمه عشق تو که سرسبزترین منظره ای تو که سرشارترین عاطفه را نزد تو پیدا کردم و تو که سنگ صبورم بودی در تمام لحظاتی که خدا شاهد غصه و اندوهم بود به تو می اندیشم ، به تو می بالم و از تو می گیرم هر چه انگیزه درونم دارم من شباهنگام آن دم که تو را نزد خود می بینم برترین آرامش برترین خواهش و احساس نیاز در دلم می جوشد روزها می گذرد عشق ما رو به خدایی شدن است روبه برتر شدن از هر حسی که در این عالم خاکی پیداست دوستت می دارم از همین نقطه ی خاکی ... تا عرش دوستت می دارم از زمین تا خدا یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم طلب سوختن بال و پر کس نکنیم ولی آخر تو بگو با دل عاشق چه کنم؟ یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم گو تو آخر که نه انصاف و نه عدل است و نه داد دل دیوانه من بهر که افتاده به خاک این همه گفتم و گفتم که رسم آخر کار به تو ای عشق تو ای یار به تو ای بهر نیاز یاد من هست که د یگر دل من تنها نیست یاد من هست که دیگر دل تو مال من است یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک یاد تو باشم و هر دم بکنم راز و نیاز یاد تو باشد از این پس من و تو ما شده ایم هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم ای شب از رویای تو رنگین شده دستای سرد و شکستمو بگیر منو به چشمه ی آرزو ببر تا که سیراب شم از اون هوای خوب باز بیفتم توی آغوش سحـــــــــــــــــر بهونه برای دلسنگی نیار ای که از شوق تو لبریزه تنم به خدا تنها کسی که غصه تو می تونه سر بکشه فقط منم منم اون تشنه ترین تشنه ی اون شهد سوزنده ی کندوی لبات نذا لبهای کسی به جز خودم بشینه تو خلوتت روی لبات تو نذار زمزمه ی آینه بشه اینکه امید دل من عبثه فردای روشن و بسپر به دلم که تو شبْ چشمای من دلواپسه روی حرفای همه خط بکش و بگو که نوازشت سهم منه کاری کن آتیش تند خنده هات پرده های شب و آتیش بزنه دستاتو بسپر به دست عاشقم توی فصل اعتماد و خاطره من دیگه طاقت گریه ندارم شب با خورجین غمش بذار بره منودرگیر خودت کن تا جهانم زیرورو شه زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم
نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود زیباترین سخنی که شنیدم سکوت دوست داشتنی توبود زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود زیباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار توبود زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود زیباترین هدیه عمرم محبت توبود زیباترین تنهاییم گریه برای توبود هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک چی بگم ابری و بارون نمیشی درد و می فهمی و درمون نمی شی خیلی وقته می بینم زیر آواره جنون منو می بینی و ویرون نمیشی دل دیوونه خرابم می کنی چرا مثل قدیما خون نمیشی سر به صحرا می زاری منو تنها می زاری لاله باغ کدوم گمشده ای چرا بین گلها پنهون نمی شی وقتی بارون میزنه شا خه هام میشکنه منو میبینی و حیرون نمی شی چی بگم ابری و بارون نمیشی چی بگم با کی بگم راز تورو داری آتیش می گیری خون نمیشی من که هر شب تا سحــــــــــــــــــــــر قصه عشقو تو گوش تو می خونم بازم افسانه ای افسون نمیشی تو بزرگی مثل دنیای خیال آدما دل زخمی ناله دشت بلا نکنه غصه لیلی تو داری واسه این قصه ها مجنون نمیشی
حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشکهای گرم عاشقونه ...


تک و تنها بودم اما تورو تنها نمیذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تورو بردم
دم مرگ رسیدم اما به هوای تو نمردم
دارم از تو مینویسم که نگی دوستت ندارم
از تو که با یک نگاهت زیرو رو شد روزگارم
دارم از تو مینویسم ... دارم از تو مینویسم
موقع نوشتنو.... وقت اسم گذاشتنو
کسی رو جز تو نداشتم .... اسمی جز تو نمیذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
با تو چه زندگی هایی که تو رویاهام نداشتم
حتی من به آرزوهات تورو آخر میرسوندم
میرسیدی تو من اما آرزو به دل میموندم
هی میخواستم که بگم که بدونی حالمو
اما ترس و دلهره خط میزد خیالمو
توی گفتن و نگفتن از چه روزهایی گذشتم
اینقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
هرچی شعرعاشقونس من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه خوندم تو بدون چه کسی باعثه شه
اگه مردم تو بدون چه کسی باعثه شه
یکدفعه مثل یک شمع... داشتی خاموش میشدی
اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی
اره پروانه شدم... تا پرام سوخته بشه
که آتیش دل تو... به دلم دوخته بشه
که بسوزه پروبالم ... که راحت بشه خیالم
دارم از تو مینویسم... تو که غم داره نگاهت
اگه دوست داشتی بگو...تا بازم بگم برات
اینقده میگم تا خسته شم
با عشق تو شکسته شم...


خورشید مهربانی ات نگهبانش باش. همیشه در خاطرم خواهی ماند.
هستم و لحظات سرد زندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم !کسی را دوست دارم که میدانم
هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمی توانم دستانش را بفشارم!یکی را دوست دارم،بیشتر
از هر کسی ، همان کسی که مرا اسیر قلبش کرد ! یکی را دوست دارم ، که میدانم او دیگر
برایم یکی نیست ، او برایم یک دنیاست ! یکی را برای همیشه دوست دارم ، کسی که هرگز
این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است ! یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ،
کسی که نگاه عاشقانه ی مرا ندید و لحظه ای که به او لبخند زدم نگاهش به سوی دیگری بود !
آری یکی را از ته دل صادقانه دوست دارم ، کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه نکرد که من
روزی بفهمی که چقدر دوستت دارم !!!


![]()

















ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازهی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیدهام خانهئی خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار ... هی بخند!
بیپرده بگویمت
چیزی نمانده است، من سی ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت میآید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ریرا جان
نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!!!!
***
نمیدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟!
ولی رفتی ...
***
بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
***
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
***
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
میدانم تو نام مرا از یاد خواهی برد

بی تو
و بی تو


بـگـذار تا بگـویم
باید که عشـق ورزید
زیرا که زنده ماندن



با رفتنت غصم و بیشتر می کنی
نمی دونم می خوای بمونی یا بری
می سوزی با خوب و بدم سر می کنی
وقتی که هستی قدرتو نمی دونم
وقتی که میری از پیشم پشیمونم
هر چی بهت میگم تو طاقت میاری
گله کنم یا بگم از تو ممنونم
وقتی که هستی قدرتو نمی دونم
وقتی که میری از پیشم پشیمونم
هر چی بهت میگم تو طاقت میاری
گله کنم یا بگم از تو ممنونم
کنارمی و آرزو می کنم بری
وقتی میری دلم و با خودت می بری
نمی دونم می خوامت یا نه نمی خوامت
بخدا خسته شدم از این در به دری
می گم دوست دارم و بازم مرددم
خودم نمی دونم که کی خوبم و کی بدم
یه روز می گم بمون و یه روز می گم برو
نمی دونم بهت دل بدم یا دل ندم
وقتی که هستی قدرتو نمی دونم
وقتی که میری از پیشم پشیمونم
هر چی بهت میگم تو طاقت میاری
گله کنم یا بگم از تو ممنونم
وقتی که هستی قدرتو نمی دونم
وقتی که میری از پیشم پشیمونم
هر چی بهت میگم تو طاقت میاری
گله کنم یا بگم از تو ممنونم

![]()

زان رو که به انتظار
ایستگاهی متروک خواهم بود
خالی از قطار .
ترکم مکن
حتی برای ساعتی
که دلتنگی چون بارانی
به آوارم فرو خواهد ریخت
و غبار
چون هاله ای.
جای پایت به شنها امیدم می دهد
و مژگانت آرامشم.
عزیزترین !
ترکم مکن حتی برای ثانیه ای .
وقتی تو نیستی
سرگردان سرگشته این سوال مداومم
که باز خواهی گشت آیا؟
![]()

سفـــره ام بــی مهمـــــــان
جـای مــی خــــون جگــــــر مـــی نــوشــــــم
شمـــع هـم چـــــون دل مــن دل تنــــــــگ اسـت،
ســو ســو میــــزند و بـــار سفــــر مـی بنــدد.
جــوهـــر از جســـم قلـــــم بیـــــزار اسـت،
دفتــــرم در فـــریـــــاد،
واژه هــــا ســــرگــــــــردان،
در پـــــی راه گــــریـــــز،
از علفــــزار افـــــکار مـــن انـــد...
شعــــر هـــــم ســــــوژهء کمــــــیاب شـــده...
سایــــه هـــم در پـــی دیـــــــوار قـــــــرون
از پـــی مــــرغٍ رویــــــایـــی خـویـــــش،
قــد، قـــــدک دور شـــــده ،
تـــا بــه ققنـــــوس بــرســــــــد.
مــــن بــی سایـــــه و همسایـــه و تنهــــا شده ام
بــاز مــــن تنهــایــــــــم!!!







چشــم هایم را به آسـمانی که خدایت در آن است
دوخته ام ودستهای خسته ام راسوی اودرازکرده ام 
و از تـــو می خواهــم کــــــه بیــایــی
و مــرا از عـطر نفســـ ــ ـــهایت لــبریـز کنی
بیایـی و مرا به سرزمین آب های نقـــره ای ،
بــه ســـــرزمیــن آرزوها بــبــری
و امشــب باز به گذشتـــه میـــــــــنگرم
آنجا که در اوج نا امـیدی سر راهـــم قرار گرفتی
و با نگاهت قلب یـــــخ بسته ام را گرما بخشیدی
تمـــام حرفهــایم بــرای توســت آه...
چشمهای خستـه ام انتظار آمدنت را می کشند؟


وقتی تو نیستی ؛ رنـگ دریا را دوســـت ندارم،![]()
شـــــب به پایــان می رسـد ، شب را نیز دوسـت ندارم؛![]()
از لا بـــه لای مریـم های خفـته با فانوســی کم سـو![]()
راهـــی بــه سـویت می جــــــــــویم و تو نیسـتی،![]()
نیسـتی تا ببینـی که چقدر امشــب آسمان زیباتر است![]()
امـا ایـن آسمـان را نـیز دوســت نـدارم.
سالهاسـت که از قاصدک خـوش خـبرم بی خبرم .
شاید ایــن بــار او مـرا دوســــــت نداشـت ،![]()
شـاید این بار ، باری فـزون تـر در پیـــــــش داشت
و ای کـــاش در لحظــــه ی سنـــــــــــــگین وداع![]()
چشمــهایــــــش را به زمیـن مــی دوخـت
تــا نمــــی توانستم از نگاهـــــش تندیسـی سازم![]()
از جــنــس پــروانــــه های دشــت خاطــــره.![]()
عـقـــربه های زمـان به کندی می گذرنـد ،![]()
شـاید می خواهـــند فرصـــتم را دوچنـدان کنند،![]()
اما حتی یاسـمن ها نیــز این را می دانند ![]()
که کــاری از دسـت من ساخـته نیســـت ![]()
وتنــها در کنج خلــــــوت این اتاق ،من ماندم ![]()
و تـجســم یک رؤیا من ماندم و اشـک های التماس ،
مــن ماندم و دست هایی به سوی آسمان بی کران هستی .![]()
صــدایـــش می کنم و صدایی نمی شــنوم ،![]()
کــلامش را می خوانــم و خوانــده نمی شوم،
به خاک مـی افتم و اعتنـایی نمی بینم ،![]()
اما این بار قسمـت می دهم به پاکی و قداست فرشتگانت،![]()
اگر گـاهی آنی نبــودم که مـی خواستی
دریایی از ندامــــــــت و حسرتــــــــم را بپذیر. ![]()



و می دانــی که عشــــقی هســت
و در آن شــــبهای ســرد و یخبــندان با تو می مــاند..
و آن زمــان که کســـی در فراســـوی خیال تو نیســــت 
قــــــــ ــــ ــــدم مــــی زنــــــی 
آرامــــش خیــال می دهـد....


دنیای تو چیزی به جز من نیست
تو از خودت چیزی نمی دونی
تنها نرو ، تنها نمی تونی
من حال این روزاتو می دونم
چیزی نگو ، چشماتو می خونم
این جاده تا وقتی نفس داره
چشماشو از تو بر نمی داره
می ری که با فکر تو تنها شم
می ری که همدرد خودم باشم
تو آخر راهو نمی دونی
تنها نرو ، تنها نمی تونی
من حال این روزاتو می دونم
چیزی نگو ، چشماتو می خونم
دستامو با احساس تو بستم
من بی نهایت با تو هم دستم
تا جاده می ره سمت بی راهه
گم کن منو ، این آخرین راهه
من حال این روزاتو می دونم
چیزی نگو ، چشماتو می خونم

خدا رو میخوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت
خدا رو میخوام نه واسه ی روزای تلخ و آخرم
خدا رو میخوام نه واسه ی سکه و سکو و مقام
خدا رو میخوام که فقط تو رو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی ذاره
خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه
خدا رو دوست دارم که میدونه ما عاشق همیم

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره. .وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی. وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه. وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته. وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه. وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد. وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش اونها رو می لرزوند.
صید افتاده به خونم
تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشید بچشمان سیاهم
تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پای نشستم،
گویا زلزله آمد،
گویا خانه فروریخت سر من،
بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی
توهمه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من؟
که ز کویت نگریزم.
گر بمیرم ز غم دل،
بی تو هرگز نستیزم.
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم

از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمه عاشقانه آزادی
فغان و ناله شبگیر می شود گاهی
نگاهِ مردم بیگانه در دل غربت
به چَشمِ خسته من تیر می شود گاهی
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دمِ شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی
محبّت است که زنجیر می شود گاهی
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نهفتنی است
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
درد دوستی کجا؟
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
جز به تو و به خوبیات به هیچ کسی خو نکنم
قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از این
اسم تو رو داد می زنم تا دم دمای آخرین
قطره به قطره خونم و یک جا به نامت می کنم
دلخوشیهای دنیا رو خودم به فالت می کنم
می برمت یک جای دور می شم واست سنگ صبور
برات یه کلبه می سازم پر از یک رنگی پر نور
روح و دل و جون و تنم، نذر نگاهت می کنم
دنیاها رو فدای اون چهره ماهت می کنم






سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگیها کرده پاک
ای تپشهای تن سوزان من
آتشی در سایۀ مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخهها پُر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
این دلِ تنگِ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمیانگاشتم
درد تاریکیست دردِ خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سرنهادن بر سیهدل سینهها
سینه آلودن به چرکِ کینهها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کفِ طرارها
گمشدن در پهنۀ بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
جوی خشک سینهام را آب، تو
بستر رگهام را سیلاب، تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم بهراه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونههام از هُرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزهزارانِ تنم
آه، ای روشن طلوع بیغروب
آفتاب سرزمینهای جنوب
آه، آه ای از سحر شادابتر
از بهاران تازه تر، سیراب تر
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی در سکوت و تیرگیست
عشق چون در سینهام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با «من» زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسهات
خیره چشمانم به راه بوسهات
ای تشنجهای لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه میخواهم که بشکافم ز هم
شادیام یکدم بیالاید به غم
آه میخواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دلِ تنگِ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمههای چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟
ای نگاهت لایلای سِحر بار
گاهوار کودکان بیقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شُسته از من لرزههای اضطراب
خُفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مرا با شعور شعر آمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی


تا سکوت هر شب من با هجومت روبرو شه
بی هوا بدون مقصد سمت طوفان تو میرم
منو درگیر خودت کن تاکه آرامش بگیرم
با خیال تو هنوزم مثل هر روز وهمیشه
هر شب حافظه من پر تصویر تو میشه
با من غریبگی نکن با من که درگیرتوام
چشماتو از من برندار من مات تصویر توام
تو همینجایی همیشه باتوشب شکل یه رویاس
آخرین نقطه دنیا تو جهان من همینجاس
تو همینجایی و هرروز من به تنهایی دچارم
منو نزدیک خودم کن تا تورو یادم بیارم
با خیال تو هنوزم مثل هر روز وهمیشه
هر شب حافظه من پر تصویر تو میشه
با من غریبگی نکن با من که درگیرتوام
چشماتو از من برندار من مات تصویر توام




از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پر دشتهای استغنا
اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمه عاشقانه آزادی
فغان و ناله شبگیر می شود گاهی
نگاهِ مردم بیگانه در دل غربت
به چَشمِ خسته من تیر می شود گاهی
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد
کلام حق دمِ شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر
مگو چنین و چنان، دیر می شود گاهی
محبّت است که زنجیر می شود گاهی

دل تنها چرا تو مثل کنجیشکا پریشون نمی شی



